دلنوشته های دلنشین

راه

روزی روزگاری ، گوساله ای باید از جنگل بکری می گذشت تا به چراگاه اش برسد.
و از آنجا که گوساله ی بی فکری بود ، راهی پر پیچ و خم و پر فراز و نشیبی را برای خود انتخاب کرد!

روز بعد، سگی که از آن جا می گذشت،
از همان راه استفاده کرد و از جنگل گذشت.

مدتی بعد، چوپانی آن راه را باز دید ، و گله اش را وادار کرد از آن جا عبور کنند.

مدتی بعد، انسانها هم برای رفت و آمد از همین راه استفاده کردند.
می آمدند و می رفتند
به راست و چپ می پیچیدند
بالا می رفتند و پایین می آمدند
شکوه می کردند و آزار می دیدند 
که البته حق هم داشتند.
اما هیچ کس سعی نکرد راه جدیدی باز کند.

مدتی بعد،آن کوره راه، خیابانی شد.
حیوانات بیچاره زیر بارهای سنگین ، از پا می افتادند و مجبور بودند راهی که می توانستند در سی دقیقه طی کنند، سه ساعته بروند!
مجبور بودند که همان راهی را بپیمایند که آن گوساله نادان گشوده بود.

سال ها گذشت و آن خیابان،جاده ی اصلی یک روستا شد
و بعد شد خیابان اصلی یک شهر.
همه از مسیر این خیابان شکایت داشتند،
مسیر بسیار بدی بود.

در همین حال، 
جنگل پیر و خردمند که شاهد این قضایا بود ،
می خندید و می دید که انسان ها دوست دارند مانند کورها، راهی که قبلا باز شده را طی کنند،
و هرگز از خود نپرسند که آیا راه بهتری وجود دارد یا نه؟

+ نوشته شده در  2014/10/19ساعت 12:56  توسط حمید  | 

لذت ببر

لباساي رنگي رنگي و شاد بپوش .
بهترین ساعت خواب 10 شب تا 4 صبحه ، اما حتی اگه شب و دیر خوابیدی، صبح زود بیدار شو.
زیر بارون راه برو ! نترس از خیس شدن !
بهترین صبحانه یه لیوان آب و بعد نیم ساعت خوردن مقداری میوه است .
صبحانه ات رو ببر تو حياط. بقيه رو هم صدا بزن بيان.
فقط و فقط آهنگ هایی گوش کن که ملودی شاد و متن مثبت دارند .
روزی چند دقیقه با یه آهنگ شاد و دلچسب برقص.
توی حموم آواز بخون ! آب بازی کن ، چه اشکالی داره ؟!
بی مناسبت برا خودت و ديگران کادو بخر!
تلفن رو بردار به دوست قدیمیت زنگ بزن
مطالعه رو تو برنامه همیشگیت داشته باش.
برو استخرو ماساژ و لذت ببر.
قاصدک بگیرو آرزو کن، آرووووم فوتشون کن
قبل خواب کارهای روزت رو مرور کن،
هیچ وقت خودت رو به مُردن نزن
همه ی اینا رو گفتم و تو خوندی
فقط خواستم یه چیزی بهت بگم دوستم :
هر جا وایسی و دچار روزمرگي بشي ، مُردی...!!
بذار زندگی از اینکه تو زنده ای به خودش بباله !
برای خسته شدن خییییییییلی زوده !
بذار هركي هرچي دوس داره فكر كنه... بيخيااااال.... تو شاد باش.
لبخند رو هرگز فراموش نکن.

+ نوشته شده در  2014/10/18ساعت 21:29  توسط حمید  | 

ﻣﺎﺭ

ﺷﺒﻲ ﻣﺎﺭ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﻭﺍﺭﺩ ﺩﻛﺎﻥ ﻧﺠﺎﺭﻱ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺑﺮﺍﻱ
ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻥ ﻏﺬﺍ 
ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻛﻪ ﻣﺎﺭ
ﮔﺸﺘﻲ ﻣﻴﺰﺩ ﺑﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺍﺭﻩ ﮔﻴﺮ ﻣﯿﻜﻨﺪ ﻭ ﻛﻤﻲ ﺯﺧﻢ ﻣﻴﺸﻮﺩ 
ﻣﺎﺭ ﺧﻴﻠﻲ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ
ﺍﺭﻩ ﺭﺍ ﮔﺎﺯ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ
ﻛﻪ ﺳﺒﺐ ﺧﻮﻧﺮﻳﺰﻱ ﺩﻭﺭ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺍﻭ ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﺪ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ
ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﺭﻩ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﻭ ﻣﺮﮔﺶ
ﺣﺘﻤﻲ ﺳﺖ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﻣﻴﮕﯿﺮﺩ
ﺑﺮﺍﻱ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺩﻓﺎﻉ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ
ﺷﺪﻳﺪﺗﺮ ﺣﻤﻠﻪ ﻛﻨﺪ
ﻭ ﺩﻭﺭ ﺍﺭﻩ ﺑﺪﻧﺶ ﺭﺍ ﭘﻴﭽﺎﻧﺪ ﻭ ﻫﻲ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩ .
ﻧﺠﺎﺭ ﺻﺒﺢ ﻛﻪ ﺁﻣﺪ
ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﺑﺠﺎﯼ ﺍﺭﻩ ﻻﺷﻪﺀ ﻣﺎﺭﻱ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺯﺧﻢ
ﺁﻟﻮﺩ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ
ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺑﻴﻔﻜﺮﻱ ﻭ ﺧﺸﻢ ﺯﻳﺎﺩ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺍﺣﻴﺎﻧﺎ ﺩﺭﻟﺤﻈﻪ ﺧﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ
ﺑﺮﻧﺠﺎﻧﻴﻢ ﺑﻌﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﻴﺸﻮﻳﻢ
ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻧﺠﺎﻧﺪﻩ ﺍﻳﻢ ﻭ ﻣﻮﻗﻌﻲ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﺩﺭﻙ
ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻛﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻳﺮ ﺷﺪﻩ ...
ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﻴﺸﺘﺮﺍﺣﺘﻴﺎﺝ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﭼﺸﻢ
ﭘﻮﺷﻲ ﻛﻨﻴﻢ
ﺍﺯ ﺍﺗﻔﺎﻗﻬﺎ؛
ﺍﺯﺁﺩﻣﻬﺎ؛
ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭﻫﺎ؛
ﮔﻔﺘﺎﺭﻫﺎ؛
ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻳﺎﺩ ﺩﻫﻴﻢ ﺑه ﭼﺸﻢ ﭘﻮﺷﻲ
ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﻭ ﺑﺠﺎ .
ﭼﻮﻥ ﻫﺮ ﻛسی ﺍﺭﺯﺵ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺭﻭﺑﺮﻭﻳﺶ
ﺑﺎﻳﺴﺘﻲ ﻭﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻛﻨﻲ .....
گاهی برو
گاهی بمان....

گاهی گریه کن
گاهی بخند...

گاهی قدم بزن
گاهی سکوت کن..

گاهی رها شو
گاهی ببخش
گاهی یاد بگیر

+ نوشته شده در  2014/10/18ساعت 10:35  توسط حمید  | 

" یک نفر"

به گمانم در زندگی هر آدمی باید" یک نفر" باشد... مرد و زن بودنش مهم نیست...
فقط باید "یک نفر" باشد...
یک آدم...
یک دوست...
یک همدم...
یک رفیق...
یک نفر که جویای حالت باشد...
که نگرانت باشد...
که تو را بهتر از خودت بشناسد...
یک نفر که شماره اش را بگیری و بگویی
"حالم بد است"...
شنیدن ِهمین یک جمله کافیست تا کار و زندگی اش را تعطیل کند و به سرعت ِباد خودش را به تو برساند... آخر ِ خوشبختی ست که یک نفر در زندگیت باشد... که تنها نباشی...
که تنها نمانی ..

+ نوشته شده در  2014/10/12ساعت 23:48  توسط حمید  | 

اين دوازده جمله را حتماً بخوانيد

یادت باشه تا خودت نخوای هیـچ کس نمیتونه زندگیتو خراب کنه

🌿

یادت باشه که آرامش رو باید تو وجود خودت پیدا کنی

🌿

یادت باشه خدا همیشه مواظبته

🌿

یادت باشه همیشه ته قلبت یه جایی برای بخشیدن آدما بگذاری ....

🌿

منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش...اشکهایت را با دستهای خودت پاک کن؛همه رهگذرند

🌿

زبان استخوانی ندارد اما آنقدر قوی هست که بتواند قلبی را بشکند
مراقب حرفهايمان باشيم

🌿🌿

گاهی در حذف شدن كسي از زندگيتان حكمتي نهفته است. اينقدر اصرار به برگشتنش نکنید

🌿🌿

آدما مثل عکس هستن،زیادی که بزرگشون کنی کیفیتشون میاد پایین

🌿

زندگی کوتاه نیست،
مشکل اینجاست که ما زندگی را دیر شروع میکنیم

🌿

دردهایت را دورت نچین که دیوارشوند،
زیرپایت بچین که پله شوند…

🌿

هیچوقت نگران فردایت نباش،
خدای دیروز و امروزت،فرداهم هست…

🌿

ما اولين دفعه است که تجربه بندگي داريم ولى اوقرنهاست که خداست…

🌿🌿

🌿

+ نوشته شده در  2014/10/8ساعت 18:37  توسط حمید  | 

خدا بر ما می بارد

گاهی ما کویریم و خدا باران، خدا بر ما می بارد، یکریز و بی امان.

اما کویر خشک است،اما کویر سخت؛ اما کویر سفت.

بارش خدا بر ما فرو نمی رود.انبوه می شود و راه می افتد و سیل به پا می کند،پر هیاهو و پر غوغا

و همه می فهمند که خدا بر ما باریده است.زیرا عاشق می شویم و ننم این سیل به راه افتاده، عشق است.

گاهی اما ما باغیم و خدا برف خدا بر ما می بارد،آرام و بی صدا،خاک باغ. نرم است و پذیرا.

خدا بر آن می نشیند  و ذره ذره بر آن نفوذ میکند.

بی هیچ غوغایی، بی هیچ هیاهو.

و کم کم در آن پاییندر عمق پناهن روح، سفره های روشن آب پهن می شود.

اما ما خاموشیم و دیگر کسی نمی داند که خدا بر ما باریده است .

هر چند که باز عاشقیم و نام آن سفره های روشن آب نیز عشق است.

+ نوشته شده در  2014/9/14ساعت 20:27  توسط حمید  | 

دوستای مجازی

مجازیها همیشه هم بدنیستند !
من اینجا مجازیهایی دارم که تمام دنیای واقعی من شدند !
انقدر که دلم همیشه تنگشان است و از فکر نبودشان هم نفسم میگیرد !
هر روز چشم به راه "پسند"ها و"نظرات" شان هستم!
و صادقانه بگویم:دوستشان دارم!!

تقدیم به تمامی دوستای خوب مجازیم

+ نوشته شده در  2014/9/13ساعت 22:30  توسط حمید  | 

گاهی....

گاهی دلت بهانه هائی می گیرد
که خودت انگشت به دهان می مانی…
گاهی دلتنگی هائی داری
که فقط باید فریادشان بزنی
اما سکوت می کنی …
… گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات…
گاهی دلت نمی خواهد
دیروز را به یاد بیاوری
انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که…
گاهی فقط دلت میخواهد
زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و
گوشه ای -گوشه ترین گوشه ای…!
که می شناسی بنشینی و” فقط” نگاه کنی…
… گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود…
گاهی دلگیری…شاید
شاید از کسی که هیچ تقصیری
در دلگیر بودنت ندارد.......

+ نوشته شده در  2014/9/13ساعت 21:19  توسط حمید  | 

نیش

بچه که بودم فکر میکردم فقط زنبورها نیش میزنند!
بزرگ شدم؛
دیدم،شنیدم،رفتم،آمدم و یاد گرفتم که نه،آدمها هم نیش میزنند!!
هر چقدر صمیمی تر،عزیزتر،نیششان سمی تر...
یاد گرفتم اعتماد کنم،نیش میخورم!
دل ببندم،نیش میخورم!
ساده باشم،نیش میخورم!
پر احساس باشم،نیش میخورم!
آدمها سنگدلند،بی رحمند.
آرام نزدیکت میشوند
محرمت میشوند
عزیزت،همراهت،عشقت میشوند!
تا هستند،خوبند،مهربانند
اما کافیست خیال رفتن کنند و تو نخواهی!
ساز بزنند و تو نرقصی!
آنوقت بیخ همان گلویی را که بارها بوسیده اند،نیش میزنند.نیشی عمیقُ و کشنده...
میروند و تمام تو را آلوده میکنند و از همان موقع تا آخر عمرت دردِ بی درمان میشوی!
بی سر و سامان میشوی!
و چون آدمی،باز ادامه میدهی...
و چون احساس داری،باز دل میبندی...
و چون آدمست،باز میرود!
باز گلویت را نیش میزند و میرود!
زمان میگذرد
گلویت ورم میکند
نفس که میکشی،تیر میکشد
دستت که رویش میکشی،تمامش زخم است،نیش است...

+ نوشته شده در  2014/9/13ساعت 12:43  توسط حمید  | 

بخونین قشنگه....

 

بزرگ شديم و فهميديم كه دارو آبميوه نبود!

بزرگ شديم و فهميديم بابابزرگ ديگر هيچگاه باز نخواهد گشت، آنطور كه مادر گفته بود!

بزرگ شديم و فهميديم چيزهايی ترسناك تر از تاريكی هم هست...

بزرگ شديم... به اندازه ای كه فهميديم پشت هر خنده ی مادر هزار گريه بود! و پشت هر قدرت پدر يك بيماری نهفته...

بزرگ شديم و يافتيم كه مشكلاتمون ديگر در حد يك شكلات، يك لباس يا كيف نيست... و اين كه ديگر دستهايمان را برای عبور از جاده نخواهند گرفت و يا حتی برای عبور از پيج و خم های زندگی!!!

بزرگ شديم و فهميديم كه اين تنها ما نبوديم كه بزرگ شديم، بلكه والدين ماهم همراه با ما بزرگ شده اند و چيزی نمانده كه بروند! و يا هم اكنون رفته اند...

خيلي بزرگ شديم وقتی فهميديم سخت گيري مادر عشق بود غضبش عشق بود و تنبيه اش عشق...

خيلی بزرگ شديم وقتی فهميديم پشت لبخند پدر خميدگی قامت اوست! عجيب دنيايی ست و عجيب تر از دنيا چيست و چه كوتاه ست عمر

معذرت ميخواهم فيثاغورس! پدر سخت ترين معادلات ست!

معذرت ميخواهم نيوتن! راز جاذبه، مادر است!

معذرت ميخواهم أديسون! اولين چراغهای زندگی ما، پدرو مادر هستند... سلامتی همه پدر مادرا

+ نوشته شده در  2014/9/13ساعت 12:8  توسط حمید  | 

تبر

سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد...

من هم استوار بودم و تنومند! من راانتخاب کرد... د

ستی به تنه و شاخه هایم کشید، تبرش را در آورد و زدو زد... محکم و محکم تر… به خودم میبالیدم، دیگرنمیخواستم درخت باشم، آینده ی خوبی در انتظارم بود. میتوانستم یک قایق باشم، شاید هم چیز بهتری... درد ضربه هایش بیشتر می شد و من هم به امید روزهای بهتر توجهی به آن نمیکردم…

اما ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، شاید او تنومند تر بود، شاید هم نه! اما حداقل به نظر مرد تبر به دست آن درخت چوب بهتری داشت، شاید هم زود از من سیرشده بود و دیگر جلوه ی برایش نداشتم،مرا رها کرد با زخم هایم، واو را برد...

من نه دیگر درخت بودم، نه تخته سیاه مدرسه، نه عصایی برای پیرمرد و نه قایق و... خشک شدم...

میگویند این رسم شما انسانهاست، قبل از آن که مطمئن شوید انتخاب میکنید و وقتی با ضربه هایتان طرف مقابل را آزار می دهید او را به حال خودش رهامیکنید! ای انسان تا مطمئن نشدی تبر نزن! تا مطمئن نشدی، احساس نریز... دیگری زخمی می شود... خشک می شود!

+ نوشته شده در  2014/9/5ساعت 22:53  توسط حمید  | 

الگو

این فیسبوک خیلی از هرزه ها رو خانوم کرده و خیلی از بچه ها رو مرد...
یه مرز باریکی هست بین هرزگی و اجتماعی بودن، مگه الگوتون اروپا نیست؟ کجای اروپا هرزگی ارزشه؟ یه سال برید اونجا زندگی کنید ببینید کجای اروپا دختره میگه من دوس دارم با دو تا پسر بخوابم؟ بخورم مست شم جلو چشممو نبینم؟ شاید ازین آدمام داشته باشه، ولی اونجا این آدما یه مشت خیابونی و چیپ هستن. طرف به تنهاییش احترام میذاره. میمونه تا کیس شو پیدا کنه. وقتی باهاش هست فقط با اونه. نخواستش رک کات میکنه. نمیره تو شبکه اجتماعی با هزار نفر بلاسه. اینا بخاطر مریضی ماس. من بحثم مذهبی نیست. خدا رو هم قبول ندارید به خودتون مربوطه. من بحثم انسانیه. این فیلمای فارسی وان و جم هم همش مال کشورای عقب مونده مث ترکیه و امریکای جنوبیه. اگه دوستتون اومد گفت چارتا دوس پسر دارم عوا تو نداری؟ عوا تو مشروب نمیخوری ینی؟ چقد چیپ! نذارید تو ارزشای انسانیتون تاثیر بذارن. آدم باید راهی که انتخاب کرده رو سفت پاش بمونه. اعتماد به نفس داشته باشید، چرا همیشه خودتون رو اشتباه میبینید؟ چرا هر کار بقیه بکنن به نظرتون خوبه، شاید راه درست رو شما میرید، همین ایرانیا دو نسل دیگه اینا رو میفهمن. ولی شاید دیر باشه. همیشه اکثریت درست نمیگن....

+ نوشته شده در  2014/8/24ساعت 0:24  توسط حمید  | 

رودخونه

چشامون رو باز کردیم، وسط یه رودخونه خودمون رو دیدم 
تو یه قایق...
رودخونه ایی که جبرش مارو با خودش میبره
به هر سمتی که بخواد
بودنی که شروعش دست ما نیست 
ته رود خونه هم،‌ اصلا پیدا نیست

میشه غر زد و از این جبر نالید و بازیچه امواج شد 
میشه هم تسلیم شد و پرید تو آب و به این جبر پایان داد!

اما من، 
پارو رو بر میدارم و 
تو این جبر اختیارم رو دخیل میکنم و 
تا این رود جریان داره کاپیتان قایقم میشم
نه میزارم به سنگی بخوره 
نه سرعتش کم و زیاد شه

من تا تهش ایستادم و میرونم و میمونم
تا 
مناظر اطراف رو یه دل سیر ببینم

+ نوشته شده در  2014/8/17ساعت 22:33  توسط حمید  | 

داستان زیبا


روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .
سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید ” واقعا ؟ “

“من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! “

“من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . “

دیگر صحبتی از آن برگه ها نشد .

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .

آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال

بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .

او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .

کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند .. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : ” آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ “

معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : ” چرا”

سرباز ادامه داد : ” مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . “پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز

که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :”ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . “او با دقت دو برگه کاغذ

فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .

مادر مارک گفت : ” از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . “

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند . چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : ” من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . “

همسر چاک گفت : ” چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . “

مارلین گفت : ” من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . “

سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :” این همیشه با منه . … . . ” . ” من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه

نداشته باشد .. “

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .

سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد

افتاد .

بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین باری خواهد بود

که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟

هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید ، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند ، بهتر و راحت تر خواهد بود .

بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید

+ نوشته شده در  2014/8/9ساعت 12:5  توسط حمید  | 

لحظه ها

مردی در حال مرگ بود..
وقتی که متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید.
خدا: وقت رفتنه !
مرد:به این زودی ؟ من نقشه های زیادی داشتم !
خدا: متاسفم ولی وقت رفتنه.
مرد: در جعبه ات چی دارید؟
خدا: متعلقات تو را.
مرد: متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من ؛ لباسهام ، پولهایم و ......
خدا: آنها دیگر مال تو نیستند آنها متعلق به زمین هستند.
مرد: خاطراتم چی؟
خدا: آنها متعلق به زمان هستند.
مرد: خانواده ودوستهایم ؟
خدا: نه ، آنها موقتی بودند.
مرد: زن و بچه هایم ؟
خدا: آنها متعلق به قلبت بود.
مرد: پس وسایل داخل جعبه حتما بدنم هستند!
خدا: نه، نه .... آن متعلق به گردوغبار هستند.
مرد: پس مطمئنا روحم است!
خدا: اشتباه می کنی، روح تو متعلق به من است.
مرد با اشک در چشمهایش و با ترس زیاد جعبه در دست خدا را گرفت و باز کرد و دید خالی است!
مرد دلشکسته گفت: من هرگز چیزی نداشتم؟
خدا : درسته. تو مالک هیچ چیز نبودی!
مرد: پس من چی داشتم؟
خدا: لحظات زندگی مال تو بود. هرلحظه که زندگی کردی مال تو بود.
........
زندگی فقط لحظه ها هستند................
قدر لحظه ها را بدانیم و
لحظه ها را دوست داشته باشیم♡

+ نوشته شده در  2014/8/4ساعت 19:47  توسط حمید  | 

تسخیر قلبها

نگو: ببخشید که مزاحمتان شدم!
بگو: از اینکه وقتتان را در اختیار من گذاشتید متشکرم!

نگو: گرفتارم!
بگو: در فرصتى مناسب در کنار شما خواهم بود!

نگو: دروغ نگو!
بگو: راست میگی؟! راستی؟!

نگو: خدا بد نده!
بگو: خدا سلامتی بده!

نگو: قابل نداره!
بگو: هدیه اى است برای شما!

نگو: شکست خوردم!
بگو: تجربه كردم!

نگو: زشته!
بگو: قشنگ نیست!

نگو: بد نیستم!
بگو: خوبم!

نگو: به درد من نمی‌خوره!
بگو: مناسب من نیست!

نگو: چرا اذیت ميكنى؟!
بگو: از این کار چه لذتی می‌بری؟

نگو: خسته نباشی!
بگو: شاد و پر انرژی باشی!

نگو: اینجانب!
بگو: من!

نگو: متنفرم!
بگو: دوست ندارم!

نگو: دشوار است!
بگو: آسان نیست!

نگو: در خدمتم!
بگو: بفرمایید!

نگو: جانم به لبم رسید!
بگو: خیلی راحت نبود!

نگو: به تو ربطی ندارد!
بگو: خودم حلش می‌کنم!

+ نوشته شده در  2014/8/4ساعت 14:25  توسط حمید  | 

ﺑﺎﻭﺭ ﻓﯿﻠﯽ !!!

 

ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯿﺪ ﻓﯿﻞ ﻫﺎ ﺭﻭ ﭼﻄﻮﺭﯼ ﺭﺍﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ؟

ﻭﻗﺘﯽ ﻓﯿﻞ ﻫﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻃﻨﺎﺑﯽ ﺑﻪ پاي ﺑﭽﻪ ﻓﯿﻞﻣﯽ ﺑﻨﺪﻧﺪ ﻭ ﯾﮏ ﺳﺮ ﺩﯾﮕﻪ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺑﻪ ﯾﻪ ﻣﯿﻠﻪ ﺗﺎ ﻓﯿﻞﻧﺘﻮﻧﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﻪ، ﻓﯿﻞ ﺩﺍﺋﻢ ﺗﻼﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﺗﮑﻮﻥ ﺑﺨﻮﺭﻩ
ﻭ ﻫﻤﻮﻧﻄﻮﺭﯼ ﺛﺎﺑﺖ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻪ

ﻭﻗﺘﯽ ﻓﯿﻞ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺍﯾﻦ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ
ﻃﻨﺎﺏ ﺭﻭ ﭘﺎﺭﻩ ﮐﻨﻪ ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺗﻮﻧﻪ
ﭘﺲ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ .... ﺣﺘﯽ ﺗﻼﺵ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ

ﺟﺎﻟﺐ ﺗﺮ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻓﯿﻞ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪ ﺩﯾﮕﻪ ﺳﺮ ﺩﯾﮕﻪﻃﻨﺎﺏ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﻧﻤﯽ ﺑﻨﺪﻥ ﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻥ ﺍﻣﺎ
ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻓﯿﻞ ﺗﻼﺵ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ . ﭼﺮﺍ ﭼﻮﻥ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ .

میگویندﻣﺘأﺳﻔﺎﻧﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺑﭽﮕﯽ ﯾﮏ ﺳﺮﯼ ﺑﺎﻭﺭ فيلي ﺩﺍﺭﯾﻢ كه بايد رهاشون كنيم

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﺎﺩمون ﺑﺎﺷﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯿﺎﯾﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺭﺑﻂ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﻤﯿﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺭﺑﻂ ﺩﺍﺭﻩ .

ﺍﮔﻪ ﺑﻪ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﻣﻮﻥ ﻧﺮﺳﯿﻢ ﻭ ﺑﻤﯿﺮﯾﻢ ﻣﻘﺼﺮﺧﻮﺩﻣﻮﻧﯿﻢ .
ﭘﺲ ﺗﻼﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﻫﺎﯼ ﻓﯿﻠﯽمون ﺭﻭ
ﮐﻨﺎﺭ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯾﻢ .
ﭘﺎﯼ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﺟﺎ ﻭﺻﻞ ﻧﯿﺴﺖ، ﭘﺲ ﻃﻨﺎﺏ ﺭﻭ ﻣﯽﮐﺸﯿﻢ ﻭ ﺫﻫﻨﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ .
به راستي ﻭﺍﺳﻪ ما ﻫﯿﭻ ﻣﺤﺪﻭﺩﯾﺘﯽﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﻩ؟؟؟؟
حالاچندلحظه تأمل کنیم شایدباورهای فیلی زندگیمون راپیداکنیم

+ نوشته شده در  2014/7/11ساعت 18:31  توسط حمید  | 

مسیر

سوار تاکسی بین شهری شدم، مسیرم تهران و … بود.
اصلا با راننده درباره مقدار کرایه صحبتی نکردم از بابت پول هم نگران نبودم
اما وسط های راه که بیابان بود، دست کردم تو جیب راست شلوارم که کرایه راننده رو بدم ولی نبود…!
جیب چپ نبود… جیب پیرهنم!
نبود که نبود … گفتم حتما تو کیفمه!
اما خبری از پول نبود…

به راننده گفتم: اگر کسی را سوار کردی و بعد از طی یک مسیری به شما گفت که پول همراهم نیست، چیکار میکردی ؟!!
گفت: به قیافه اش نگاه می کنم!
گفتم : الان فرض کن من همان کسی باشم که این اتفاق برایش افتاده…!!!
یکدفعه کمی از سرعتش کم کرد و نگاهی از آینه به من انداخت
و گفت : به قیافه ات نمیاد که آدم بدی باشی می رسونمت …
.
خداجونم!
من مسیر زندگی ام را با تو طی کردم به خیال اینکه توشه ای دارم
اما الان هرچه دست کردم و نگاه کردم به جیب هایم دیدم هیچی ندارم، خالیه خالی …
فقط یک آه و افسوس که مفت مفت عمرم از دستم رفت …
ما رو می رسونی؟؟؟
یا همین جا وسط این بیابان سردرگمی پیاده مان میکنی؟؟؟!

+ نوشته شده در  2014/7/11ساعت 13:34  توسط حمید  | 

سانسور

ﺩﯾﺸﺐ ﭘﺪﺭﻡ ﺑﺎ ﺭﻭﺍﺑﻂ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﺻﺪﺍ ﻭ ﺳﯿﻤﺎ ﺗﻤﺎﺱ ﮔﺮﻓﺖ . ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﺗﻨﺪ ﻭ ﺍﻣﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺑﻐﺾ ﺍﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺩ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﮔﺮﻓﺖ . ﻫﺮ ﺟﻤﻠﻪ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺩﺭ ﻧﻈﺮﻡ ﺧﺸﺘﯽ ﻣﯽ ﺍﻣﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯿﺮﯾﺨﺖ .. ﭘﺪﺭﻡ : ﭼﺮﺍ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﯿﺪ؟ﭼﺮﺍ ﻓﯿﻠﻢ ﻫﺎﯼ ﺻﺤﻨﻪ ﺩﺍﺭ ﭘﺨﺶ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ؟ ﺁﻗﺎ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﻭﺗﺎ ﺑﭽﻪ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺩﺍﺭﻡ .. ﺻﺪﺍﯼ ﺿﻌﯿﻔﯽ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ : ﺁﻗﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎﺷﯿﺪ . ﮐﺪﺍﻡ ﻓﯿﻠﻢ ﺻﺤﻨﻪ ﺩﺍﺭ؟ﻣﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺭﺍ ﭘﺨﺶ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ؟ !!!! ﭘﺪﺭﻡ :ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ؟ﻣﺜﻼ ﻫﻤﺎﻥ ﺗﺒﻠﯿﻐﺎﺕ ﺳﺲ ﻣﺎﯾﻮﻧﺰ .ﮐﻪ ﯾﮏ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻔﺮﻩ،ﻣﯿﺰ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺧﻮﺵ ﺭﻧﮕﯽ ﭼﯿﺪﻩ ﺍﻧﺪ . ﻭ ﻫﺮﮐﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺟﻮﺭ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﻧﺪ . ﯾﺎ ﺗﺒﻠﯿﻎ ﺁﻥ ﯾﺨﭽﺎﻝ " ﺳﺎﯾﺪ ﺑﺎﯼ ﺳﺎﯾﺪ"ﮐﻪ ﭘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻣﯿﻮﻩ ﻫﺎ ﻭ ﺧﻮﺭﺍﮐﯽ ﻫﺎﯾﻪ ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ .ﯾﺨﭽﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺪ ﺧﺮﯾﺪﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﮐﺠﺎ ﺟﺎ ﺩﻫﺪ ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ﭘﺮ ﺑﻮﺩﻥ .. ﺁﻗﺎ ﻣﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﭽﻪ ﺧﺮﺩﺳﺎﻝ ﺩﺍﺭﯾﻢ . ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﮐﻨﯿﺪ .. ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺪﻫﺪ .ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺪﺭﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻋﺎﺟﺰﺍﻧﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ... ﺁﻗﺎ .... ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﮐﻢ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻟﻨﺪ . ﺯﯾﺎﺩ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻮﻧﺪ . ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺠﺎﯼ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺧﺎﺭﺟﯽ . ﻣﯿﻮﻩ ﻫﺎ ﻭ ﻏﺬﺍﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﻨﯿﺪ؟؟؟ ﯾﺎ ﺣﺪﺍﻗﻞ .ﺍﺯ ﺁﻥ ﺳﺎﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﮐﻪ ﺑﺠﺎﯼ ﻟﺒﺎﺱ ﺭﻭﯼ ﺑﺎﺯﻭﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﺯﻧﻬﺎ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ . ﺭﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﻏﺬﺍﻫﺎ ﻫﻢ ﺑﮑﺸﯿﺪ؟ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﻬﻤﺮﺍﻩ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﻗﺴﻤﺘﻬﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﻓﯿﻠﻢ . ﺻﺤﻨﻪ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﻨﯿﺪ؟؟؟ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯾﺴﺖ ﯾﮏ ﺷﮑﻢ ﺳﯿﺮ ﻏﺬﺍ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ . ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺻﻼ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﺷﮑﻢ ﺳﯿﺮ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻘﺪﺭ ....ﻣﻤﻨﻮﻥ .... ﭘﺪﺭﻡ ﺗﻠﻔﻦ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ ﻣﯿﮑﻨﺪ . ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﺎﻻ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﭘﯽ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺩﻣﺎﻍ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺍﺯ ﺁﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺮﺳﺪ . ﮐﻤﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ . ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺳﮑﻮﺕ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﮑﻨﺪ ... ﻭﺍﺍﺍﺍﺍﯼ ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﭼﻪ ﮐﯿﮑﺎﯼ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺍﯼ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﯿﺪﻩ ... ﻭ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺑﻐﺾ ﻣﺎﺩﺭﻡ .. ﻭ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﭘﺪﺭﻡ .... ﻭ ﻣﻦ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺳﻮﺍﻝ؟؟ !!! ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻫﯿﭻ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻮﺍﻟﻬﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻧﺪﺍﺷﺖ .. ﻭ ﭼﺮﺍ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﺪ؟؟؟ !! ﻭ ﭼﺮﺍ ﭘﺪﺭﻡ؟؟ !!! ﺑﮕﺬﺭﯾﻢ .. ﻓﺮﺩﺍ ﺩﺭﺱ ﻋﻠﻮﻡ ﺩﺍﺭﯾﻢ .. " ﻭﯾﺘﺎﻣﯿﻨﻬﺎﯼ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺍﻧﻮﺍﻉ ﻣﯿﻮﻩ ﻫﺎ

+ نوشته شده در  2014/7/10ساعت 23:44  توسط حمید  | 

مجادله در ادبیات بر سر یک خال

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

صائب تبریزی:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

منوچهرعظیمی نژاد:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را

نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟ چه معنی دارد این کارا؟

و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را

نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را 
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.

+ نوشته شده در  2014/6/10ساعت 21:19  توسط حمید  | 

دوستی

دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ ایست.
هول هولکی و دم دستی. 
برای رفع تکلیف . 
اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند.
دل آدم را باز نمی‌کند. خاطره نمی‌شود.

دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.
پر از رنگ و بو.
این دوستی‌ها جان می دهند برای خاطره‌های دمِ دستی..
این چای خارجی را می‌ریزی در فنجان،
می‌نشینی با شکلات فندقی می‌خوری و فکر می‌کنی خوشحال‌ترین آدم روی زمینی.
فقط نمی‌دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دو ساعت می‌شود رنگ قیر... سیاه ...

دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است.
باید نرم دم بکشد.
باید انتظارش را بکشی.
باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. 
باید صبر کنی.
آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. 
باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.
خوب نگاهش کنی.
عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشی‌اش و زندگی کنی...

" ﺳﺮﻭﺵ ﺻﺤﺖ "

 

+ نوشته شده در  2014/6/10ساعت 7:48  توسط حمید  | 

تنهایی

تنهایی یعنی اینکه شبا گوشیت رو رو سایلنت نذاری
تنهایی یعنی شبا با هندزفری تو جات آهنگ گوش کنی تا گوشات و بالشتت خیس بشه….
تنهایی یعنی تو این هوای دو نفره دلت بخواد با یکی بری قدم بزنی اما هر چی فکر می کنی کسی رو پیدا نکنی…
تنهایی یعنی شارژ گوشیت تو ۲۴ ساعت یه خطش هم کم نشه…
تنهایی یعنی اینکه صمیمی ترین دوستت وقتی عاشق شد دیگه جواب اس ام استم نده…
تنهایی یعنی یه آدم با یه عالمه سوال بی جواب. یعنی یه دنیا حرف. یعنی چشم انتظاری. یعنی گریه کنی و تو آینه بگی چرا؟!!
تنهایی یعنی : من ، تو ; ما
یادت هست ؟
تمام شد …
حالا : تو ، او ; شما
من هم به سلامت . . .

+ نوشته شده در  2014/1/4ساعت 1:32  توسط حمید  | 

ﻓﮑﺮ ﮐﻦ

ﺍﮔﻪ ﺭﻓﺘﯽ ﺳﻮﭘﺮﯼ ﺩﻟﺖ ﻟﻮﺍﺷﮏ ﻧﺨﻮﺍﺳﺖ ....
ﺍﮔﻪ ﺭﻓﺘﯽ ﭘﺎﺭﮎ، ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﺏ ﻧﺸﺪﯼ ...
ﺍﮔﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﻣﯿﺮﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﺴﺨﺮﻩ
ﺑﺎﺯﯼ ﺩﺭ ﻧﻤﯿﺎﺭﯼ ...
ﺍﮔﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﭼﻮﺑﯽ ﻭ ﭘﻔﮏ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﯼ ....
ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﯼ !!
ﺑﺸﯿﻦ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ ﭼﯽ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﻟﺖ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺖ
ﺁﻭﺭﺩﯼ !...

+ نوشته شده در  2014/1/4ساعت 1:31  توسط حمید  | 

سابقه ايرانيان در حمله به پيج هاي فيسبوكي و فحاشي هاي ركيك به شخصيت ها و شركت هاي معروف

1- پيج ایهار برل، داور بلاروسي، مسابقه كُشتي سعید عبدولی در المپيك [ تا جايي كه ايشون پيج فيسبوكش رو بستن ]

2- پيج فدراسیون جهانی کشتی به ریاست رافائل مارتینتی [ 2شبانه‌روز، صفحه رسمی فیس‌بوک خود را "غیر فعال" کرد]

3- پيج کمیته بین‌المللی المپیک [ بعد از آنكه علی مظاهری دربوكس مقابل خوزه گومز کوبایی "شکست خورد"]

4- پيج ایوان زایتسف ستاره تیم ملی واليبال ایتالیا[تنشي بین او و بازیکنان ایرانی در حین مسابقه رخ " نداده" بود، ايران هم "برنده" بازي شده بود]

5- پیج ناسا [ ايرانيان"شايعه اي دروغين" پخش مي كنند كه ناسا پايان جهان در سال 2013 را تاييد كرده اما بعد از "عدم وقوع" حادثه ...]

6- پیج پپسی [ ايرانيان "شايعه اي دروغين" پخش مي كنند كه اين شركت قصد دارد "آرم" خويش را روي "ماه" بيندازد اما بعد از "عدم وقوع" حادثه... ]

7- پيج لوران فابيوس وزير امور خارجه فرانسه [بعد از آنكه خبرگزاري ها مخابره كردند كه فرانسه در "نشست ژنو"، مانع توافق با ايران شده بود ]

8- پيج ليونن مسي [بعد از قرعه كشي جام جهاني و مشخص شدن همگروهي ايران با آرژانتين]

9- پيج خانم فرناندا لیما [مجری مراسم قرعه‌کشی جام جهاني فوتبال كه پوشش نامناسب ايشان مانع پخش مراسم از تلويزيون ايران شد]

نفر بعدی کیست ؟‌؟‌؟ اين بار در كدام پيج حماسه آفريني خواهيم كرد!؟ و فرهنگ خويش را به جهانيان نشان مي دهيم؟!

کجا میریم؟؟؟بخدا شوخی هم حدی داره زیر سوال بردن
فهم و شعور یک ملت کار درستی نیست
:|
حالا باید حق بدیم به کسانی که فیلتر گذاشتن برای ملت, متاسفم که ایرانی هستم

حرف دل خيلي از دوستان هست

+ نوشته شده در  2013/12/9ساعت 13:18  توسط حمید  | 

چقدر خنده داره

 
چقدر خنـده داره که...

یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست ولی 90 دقیقه بازی فوتبال مثل باد میگذره



چقدر خنده داره که...

صد هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی با همون پول میریم خرید، مبلغ ناچیزیه



چقدر خنده داره که...

یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یکساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره



چقدر خنده داره که...
وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم، چیزی یادمون نمی آد که بگیم ، اما وقتی می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم.



چقدر خنده داره که ...
خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته، اما خوندن صد سطر از پرفروش ترین کتاب رمان دنیا آسونه.


چقدر خنده داره که...
برای عبادت و کارهای مذهبی وقت کافی در برنامه روزمره پیدا نمی کنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام دهیم.



چقدر خنده داره که ...
شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم ، اما سخنان قرآن رو به سختی باور می کنیم.



چقدر خنده داره که...
همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد داشته باشند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت بروند.



چقدر خنده داره .......اینطور نیست ؟
دارید می خندید ؟..........دارید فکر میکنید ؟
این حرف ها رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشیم که او خدای دوست داشتنی است.



آیا خنده دار نیست که وقتی می خوایم این حرف ها رو به بقیه بزنیم خیلی ها رو از لیست پاک می کنیم. چون مطمئنیم که به چیزی اعتقاد ندارند.
این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنیم اعتقاد دیگران از ما ضعیف تره
+ نوشته شده در  2013/10/23ساعت 15:44  توسط حمید  | 

اندیشه کنیم!!

دروغ آمد: .... اعتبار رفت
شعارآمد: .... عمل رفت
شراب آمد: .... شخصیت رفت
تلویزیون آمد: .... خواب رفت
زنا آمد: .... ازدواج رفت
سودآمد: .... برکت رفت
مد آمد: .... آبرو رفت
پرخوری آمد: ... سلامت رفت
رشوه آمد: .... حق رفت
دیر خوابی آمد: .. نماز صبح رفت
اصراف آمد: .... قناعت رفت
نژاد پرستی آمد: .. برادری رفت
ماهواره آمد: .. حجاب رفت
فارسی وان آمد: .. حیارفت
گاوصندوق آمد: .. زکات رفت
تالار آمد: .... غیرت رفت
تلفن آمد: ... صله رحم رفت

+ نوشته شده در  2013/10/7ساعت 8:35  توسط حمید  | 

«عشق يعنى چه؟»

تعدادى از متخصصان اين پرسش را از گروهى از بچه هاى ٤ تا ٨ ساله پرسيدند که:
«عشق يعنى چه؟»

لطفا به تعدادی از جواب ها توجه کنید ، من که مخم سوووت کشید:

• هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت ديگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پايش را لاک بزند. بنابراين، پدربزرگم هميشه اين کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. اين يعنى عشق. (ربکا، ٨ ساله
• وقتى يک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما میدانيد که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بيلى، ٤ ساله

• عشق هنگامى است که يک دختر به صورتش عطر می زند و يک پسر به صورتش ادوکلن می زند و با هم بيرون می روند و همديگر را بو می کنند. (کارل، ٥ ساله
• عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می رويد و بيشتر سيب زمينى سرخ کرده هايتان را به يک نفر می دهيد بدون آن که او را وادار کنيد تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کريس، ٦ ساله

• عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزه اش خوب است. (دنى، ٧ ساله
• عشق هنگامى است که دو نفر هميشه همديگر را می بوسند و وقتى از بوسيدن خسته شدند هنوز می خواهند در کنار هم باشند و با هم بيشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اينجورى هستند. (اميلى، ٨ ساله
• اگر می خواهيد ياد بگيريد که چه جورى عشق بورزيد بايد از دوستى که ازش بدتان می آيد شروع کنيد. (نيکا، ٦ ساله
• عشق هنگامى است که به يک نفر بگوئيد از پيراهنش خوشتان می آيد و بعد از آن او هر روز آن پيراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله
• عشق شبيه يک پيرزن کوچولو و يک پيرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همديگر را دوست دارند. (تامى، ٦ ساله
• عشق هنگامى است که مامان بهترين تکه مرغ را به بابا میدهد. (الين، ٥ ساله
• هنگامى که شما عاشق يک نفر باشيد، مژه هايتان بالا و پائين میرود و ستاره هاى کوچک از بين آنها خارج می شود. (کارن، ٧ ساله
• شما نبايد به يکنفر بگوئيد که عاشقش هستيد مگر وقتى که واقعاً منظورتان همين باشد. اما اگر واقعاً منظورتان اين است بايد آن را زياد بگوئيد. مردم معمولاً فراموش میکنند. (جسيکا، ٨ ساله

+ نوشته شده در  2013/9/30ساعت 22:32  توسط حمید  | 

نسخـه جدیـد وصیت لقـمان به پسـرش!

پسـرم!
اگر توانستـی استخـدام شوی، در اداره...با دو کس رفیـق شـو:
آنچنـان که دانـی آبدارچـی، و یکی از بچـه های حراست..

فـرزندم!
اینقدر SMS بازی نکن،
با اینکار فقط درآمد مخابرات را زیاد می کنی.

...هـان ای پسـر!
اگر دکتر یا مهندس شدی، موقع معرفی خود، از این پیشوندها قبل از اسم خود استفاده نکن، زیرا آن نشانه کمبود شخصیت توست.

پسـرم!
اخبار را از منابع مختلف بگیر.. جمع بندی اش با خودت.
مخاطب دائمی یک رسانه بودن، آدم را به حماقت می کشاند.

پسـرم!
می دانم الان داری حسرت دیدار مرا می خوری.
یالله بلند شو دست مادرت را ببوس بعد بیا بقیه وصیت را بخوان.

هـان ای پسـر!
خواستی در مملکت خودمان درس بخوانی بخوان..
خواستی فرنگ بروی برو...
اما اگر ماندی از فرنگ بد نگو ، اگر رفتی از مملکتت بد نگو !

پسـرم!
در تاکسـی با تلفـن همـراه بلنـدبلنـد صحبـت نکـن.

پسـرم!
گروهـی هستنـد که اگـر احترامشـان کنـی تـو را نـادان می داننـد
و اگـر بی محليشـان کنـی از گـزندشان بی امانـی.. پس در احتـرام ، انـدازه نگهـدار.

پسـرم!
اگر هواپیمای خطوط ایران را سوار شدی،
آیت الکرسی بخوان،
سه بار موقع بلند شدن، و سه بار موقع نشستن.

پسـرم!
سخت تریـن کـار عالـم فهماندن یک احمـق است.
خـون خـودت را کثیـف نکـن.نمی توانی...خدا از احمق ها دست کشید پس تو هم....

پسـرم!
با کسـی که شکمش را بیشتـر از کتـاب هایش دوست دارد ، دوستـی مکـن.

فـرزندم!
اگر کتاب یا فیلمی رد صلاحیت شد، حتما آنرا بخوان یا نگاه کن
زیرا حتما نکته ای انسانی در آن نهفته است.

هـان ای پسـر!
در پیـاده رو که راه می روی، از کنـار بـرو.
ملت می خواهنـد از کنـارت رد شوند.

پسـرم!
در خیـابان که راه می روی، کیـفت را سمت جـوی آب بگیـر،
زیـرا کیـف قـاپ زیـاد شده است.

پسـرم!
وقتـی در تاکسی کنـار یک خانـم می نشینـی،
جمـع و جـور بنشیـن تا آن بیچـاره احسـاس ناراحتـی نکنـد.

پسـرم!
موقـع رانندگـی خـودت را جـای کسـی بگـذار
که دارد از خـط عابـر پیـاده رد می شـود، پس حـق تقـدم را رعایت کن.

پسـرم!
اگـر کسانـی از سـر نادانـی به تـو خنـدیدند ،
تو بـرای شفایشـان گریـه کـن.

پسـرم!
هیـچ گـاه دنبـال به کرسـی نشـاندن حـرفت مبـاش
و همـه جـا سـر هـر صحبتـی را بازمکـن.
بگـذار تـو را نـادان بداننـد.

پسـرم!
اساتیـد را محترم بشمار!
اگر توانستی دستشان را ببوس، اگر نه ، خود دانی..

پسـرم!
در ضمن ، به هر کسی بی خودی لقب “استاد” عنایت مکن..
مشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید.

پسـرم!
راه تو را می خواند.. اما تو باور مکن...!

+ نوشته شده در  2013/9/27ساعت 16:13  توسط حمید  | 

"" ده فرمان لیمن ""

این کلمات زیبا (ده فرمان لیمن) را باید خواند و معنای عمیق آنها را درک کرد.

آنها همچون ده فرمان هستند که باید در زندگی همواره مورد تبعیت قرار بگیرند :

1. دعا لاستیک یدک نیست که هرگاه مشکل داشتید از آن استفاده کنید بلکه فرمان است که ما را به راه درست هدایت می کند.

2. میدانید چرا شیشه جلوی ماشین اینقدر بزرگ است ولی آینه عقب اینقدر کوچک؟ چون گذشته به اندازه آینده اهمیت ندارد. بنابراین همیشه به جلو نگاه کنید و ادامه بدهید.

3. دوستی مثل یک کتاب است. چند ثانیه طول می کشد که آتش بگیرد ولی سالها طول می کشد تا نوشته شود...

4. تمام چیزها در زندگی موقتی هستند، اگر خوب پیش می روند از آنها لذت ببرید، برای همیشه دوام نخواهند داشت و اگر بد پیش می رود نگران نباشید، چون برای همیشه دوام نخواهند داشت...

5. دوستهای قدیمی طلا هستند! دوستان جدید نگین. اگر یک نگین به دست آوردید طلا را فراموش نکنید چون برای نگه داشتن نگین همیشه به پایه طلا نیاز دارید.

6. اغلب وقتی امیدتان را از دست می دهید و فکر می کنید که این اخر خط است، خدا از بالا به شما لبخند میزند و میگوید: آرام باش عزیزم ، این فقط یک پیچ است نه پایان...

7. وقتی خدا مشکلات تو را حل می کند تو به توانایی های او ایمان داری و وقتی خدا مشکلاتت را حل نمی کند ، او به توانایی های تو ایمان دارد...

8. شخص نابینایی از سنت آنتونی پرسید: ممکن است چیزی بدتر از از دست دادن بینایی باشد؟ او جواب داد: بله، از دست دادن بصیرت !

9. وقتی شما برای دیگران دعا می کنید، خدا می شنود و انها را اجابت می کند و بعضی و قتها که شما شاد و خوشحال هستید یادتان باشد که کسی برای شما دعا کرده است ...

10. نگرانی مشکلات فردا را دور نمی کند بلکه تنها آرامش امروز را دور می کند

+ نوشته شده در  2013/9/17ساعت 23:55  توسط حمید  | 

یک طنز از "ایتالو کالوینو"

شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آن را هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.
روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان. 
دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند. 
اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد.
بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است. 
در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکلی این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد. 
به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند. 
به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند. 
به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ... . اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. 
عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد. 
به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند.

+ نوشته شده در  2013/9/16ساعت 23:58  توسط حمید  | 

مطالب قدیمی‌تر