X
تبلیغات
دلنوشته های دلنشین

دلنوشته های دلنشین

تنهایی

تنهایی یعنی اینکه شبا گوشیت رو رو سایلنت نذاری
تنهایی یعنی شبا با هندزفری تو جات آهنگ گوش کنی تا گوشات و بالشتت خیس بشه….
تنهایی یعنی تو این هوای دو نفره دلت بخواد با یکی بری قدم بزنی اما هر چی فکر می کنی کسی رو پیدا نکنی…
تنهایی یعنی شارژ گوشیت تو ۲۴ ساعت یه خطش هم کم نشه…
تنهایی یعنی اینکه صمیمی ترین دوستت وقتی عاشق شد دیگه جواب اس ام استم نده…
تنهایی یعنی یه آدم با یه عالمه سوال بی جواب. یعنی یه دنیا حرف. یعنی چشم انتظاری. یعنی گریه کنی و تو آینه بگی چرا؟!!
تنهایی یعنی : من ، تو ; ما
یادت هست ؟
تمام شد …
حالا : تو ، او ; شما
من هم به سلامت . . .

+ نوشته شده در  2014/1/4ساعت 1:32  توسط حمید  | 

ﻓﮑﺮ ﮐﻦ

ﺍﮔﻪ ﺭﻓﺘﯽ ﺳﻮﭘﺮﯼ ﺩﻟﺖ ﻟﻮﺍﺷﮏ ﻧﺨﻮﺍﺳﺖ ....
ﺍﮔﻪ ﺭﻓﺘﯽ ﭘﺎﺭﮎ، ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﺏ ﻧﺸﺪﯼ ...
ﺍﮔﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﻣﯿﺮﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﺴﺨﺮﻩ
ﺑﺎﺯﯼ ﺩﺭ ﻧﻤﯿﺎﺭﯼ ...
ﺍﮔﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﭼﻮﺑﯽ ﻭ ﭘﻔﮏ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﯼ ....
ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﯼ !!
ﺑﺸﯿﻦ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ ﭼﯽ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﻟﺖ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺖ
ﺁﻭﺭﺩﯼ !...

+ نوشته شده در  2014/1/4ساعت 1:31  توسط حمید  | 

سابقه ايرانيان در حمله به پيج هاي فيسبوكي و فحاشي هاي ركيك به شخصيت ها و شركت هاي معروف

1- پيج ایهار برل، داور بلاروسي، مسابقه كُشتي سعید عبدولی در المپيك [ تا جايي كه ايشون پيج فيسبوكش رو بستن ]

2- پيج فدراسیون جهانی کشتی به ریاست رافائل مارتینتی [ 2شبانه‌روز، صفحه رسمی فیس‌بوک خود را "غیر فعال" کرد]

3- پيج کمیته بین‌المللی المپیک [ بعد از آنكه علی مظاهری دربوكس مقابل خوزه گومز کوبایی "شکست خورد"]

4- پيج ایوان زایتسف ستاره تیم ملی واليبال ایتالیا[تنشي بین او و بازیکنان ایرانی در حین مسابقه رخ " نداده" بود، ايران هم "برنده" بازي شده بود]

5- پیج ناسا [ ايرانيان"شايعه اي دروغين" پخش مي كنند كه ناسا پايان جهان در سال 2013 را تاييد كرده اما بعد از "عدم وقوع" حادثه ...]

6- پیج پپسی [ ايرانيان "شايعه اي دروغين" پخش مي كنند كه اين شركت قصد دارد "آرم" خويش را روي "ماه" بيندازد اما بعد از "عدم وقوع" حادثه... ]

7- پيج لوران فابيوس وزير امور خارجه فرانسه [بعد از آنكه خبرگزاري ها مخابره كردند كه فرانسه در "نشست ژنو"، مانع توافق با ايران شده بود ]

8- پيج ليونن مسي [بعد از قرعه كشي جام جهاني و مشخص شدن همگروهي ايران با آرژانتين]

9- پيج خانم فرناندا لیما [مجری مراسم قرعه‌کشی جام جهاني فوتبال كه پوشش نامناسب ايشان مانع پخش مراسم از تلويزيون ايران شد]

نفر بعدی کیست ؟‌؟‌؟ اين بار در كدام پيج حماسه آفريني خواهيم كرد!؟ و فرهنگ خويش را به جهانيان نشان مي دهيم؟!

کجا میریم؟؟؟بخدا شوخی هم حدی داره زیر سوال بردن
فهم و شعور یک ملت کار درستی نیست
:|
حالا باید حق بدیم به کسانی که فیلتر گذاشتن برای ملت, متاسفم که ایرانی هستم

حرف دل خيلي از دوستان هست

+ نوشته شده در  2013/12/9ساعت 13:18  توسط حمید  | 

چقدر خنده داره

 
چقدر خنـده داره که...

یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست ولی 90 دقیقه بازی فوتبال مثل باد میگذره



چقدر خنده داره که...

صد هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی با همون پول میریم خرید، مبلغ ناچیزیه



چقدر خنده داره که...

یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یکساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره



چقدر خنده داره که...
وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم، چیزی یادمون نمی آد که بگیم ، اما وقتی می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم.



چقدر خنده داره که ...
خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته، اما خوندن صد سطر از پرفروش ترین کتاب رمان دنیا آسونه.


چقدر خنده داره که...
برای عبادت و کارهای مذهبی وقت کافی در برنامه روزمره پیدا نمی کنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام دهیم.



چقدر خنده داره که ...
شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم ، اما سخنان قرآن رو به سختی باور می کنیم.



چقدر خنده داره که...
همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد داشته باشند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت بروند.



چقدر خنده داره .......اینطور نیست ؟
دارید می خندید ؟..........دارید فکر میکنید ؟
این حرف ها رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشیم که او خدای دوست داشتنی است.



آیا خنده دار نیست که وقتی می خوایم این حرف ها رو به بقیه بزنیم خیلی ها رو از لیست پاک می کنیم. چون مطمئنیم که به چیزی اعتقاد ندارند.
این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنیم اعتقاد دیگران از ما ضعیف تره
+ نوشته شده در  2013/10/23ساعت 15:44  توسط حمید  | 

اندیشه کنیم!!

دروغ آمد: .... اعتبار رفت
شعارآمد: .... عمل رفت
شراب آمد: .... شخصیت رفت
تلویزیون آمد: .... خواب رفت
زنا آمد: .... ازدواج رفت
سودآمد: .... برکت رفت
مد آمد: .... آبرو رفت
پرخوری آمد: ... سلامت رفت
رشوه آمد: .... حق رفت
دیر خوابی آمد: .. نماز صبح رفت
اصراف آمد: .... قناعت رفت
نژاد پرستی آمد: .. برادری رفت
ماهواره آمد: .. حجاب رفت
فارسی وان آمد: .. حیارفت
گاوصندوق آمد: .. زکات رفت
تالار آمد: .... غیرت رفت
تلفن آمد: ... صله رحم رفت

+ نوشته شده در  2013/10/7ساعت 8:35  توسط حمید  | 

«عشق يعنى چه؟»

تعدادى از متخصصان اين پرسش را از گروهى از بچه هاى ٤ تا ٨ ساله پرسيدند که:
«عشق يعنى چه؟»

لطفا به تعدادی از جواب ها توجه کنید ، من که مخم سوووت کشید:

• هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت ديگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پايش را لاک بزند. بنابراين، پدربزرگم هميشه اين کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. اين يعنى عشق. (ربکا، ٨ ساله
• وقتى يک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما میدانيد که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بيلى، ٤ ساله

• عشق هنگامى است که يک دختر به صورتش عطر می زند و يک پسر به صورتش ادوکلن می زند و با هم بيرون می روند و همديگر را بو می کنند. (کارل، ٥ ساله
• عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می رويد و بيشتر سيب زمينى سرخ کرده هايتان را به يک نفر می دهيد بدون آن که او را وادار کنيد تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کريس، ٦ ساله

• عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزه اش خوب است. (دنى، ٧ ساله
• عشق هنگامى است که دو نفر هميشه همديگر را می بوسند و وقتى از بوسيدن خسته شدند هنوز می خواهند در کنار هم باشند و با هم بيشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اينجورى هستند. (اميلى، ٨ ساله
• اگر می خواهيد ياد بگيريد که چه جورى عشق بورزيد بايد از دوستى که ازش بدتان می آيد شروع کنيد. (نيکا، ٦ ساله
• عشق هنگامى است که به يک نفر بگوئيد از پيراهنش خوشتان می آيد و بعد از آن او هر روز آن پيراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله
• عشق شبيه يک پيرزن کوچولو و يک پيرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همديگر را دوست دارند. (تامى، ٦ ساله
• عشق هنگامى است که مامان بهترين تکه مرغ را به بابا میدهد. (الين، ٥ ساله
• هنگامى که شما عاشق يک نفر باشيد، مژه هايتان بالا و پائين میرود و ستاره هاى کوچک از بين آنها خارج می شود. (کارن، ٧ ساله
• شما نبايد به يکنفر بگوئيد که عاشقش هستيد مگر وقتى که واقعاً منظورتان همين باشد. اما اگر واقعاً منظورتان اين است بايد آن را زياد بگوئيد. مردم معمولاً فراموش میکنند. (جسيکا، ٨ ساله

+ نوشته شده در  2013/9/30ساعت 22:32  توسط حمید  | 

نسخـه جدیـد وصیت لقـمان به پسـرش!

پسـرم!
اگر توانستـی استخـدام شوی، در اداره...با دو کس رفیـق شـو:
آنچنـان که دانـی آبدارچـی، و یکی از بچـه های حراست..

فـرزندم!
اینقدر SMS بازی نکن،
با اینکار فقط درآمد مخابرات را زیاد می کنی.

...هـان ای پسـر!
اگر دکتر یا مهندس شدی، موقع معرفی خود، از این پیشوندها قبل از اسم خود استفاده نکن، زیرا آن نشانه کمبود شخصیت توست.

پسـرم!
اخبار را از منابع مختلف بگیر.. جمع بندی اش با خودت.
مخاطب دائمی یک رسانه بودن، آدم را به حماقت می کشاند.

پسـرم!
می دانم الان داری حسرت دیدار مرا می خوری.
یالله بلند شو دست مادرت را ببوس بعد بیا بقیه وصیت را بخوان.

هـان ای پسـر!
خواستی در مملکت خودمان درس بخوانی بخوان..
خواستی فرنگ بروی برو...
اما اگر ماندی از فرنگ بد نگو ، اگر رفتی از مملکتت بد نگو !

پسـرم!
در تاکسـی با تلفـن همـراه بلنـدبلنـد صحبـت نکـن.

پسـرم!
گروهـی هستنـد که اگـر احترامشـان کنـی تـو را نـادان می داننـد
و اگـر بی محليشـان کنـی از گـزندشان بی امانـی.. پس در احتـرام ، انـدازه نگهـدار.

پسـرم!
اگر هواپیمای خطوط ایران را سوار شدی،
آیت الکرسی بخوان،
سه بار موقع بلند شدن، و سه بار موقع نشستن.

پسـرم!
سخت تریـن کـار عالـم فهماندن یک احمـق است.
خـون خـودت را کثیـف نکـن.نمی توانی...خدا از احمق ها دست کشید پس تو هم....

پسـرم!
با کسـی که شکمش را بیشتـر از کتـاب هایش دوست دارد ، دوستـی مکـن.

فـرزندم!
اگر کتاب یا فیلمی رد صلاحیت شد، حتما آنرا بخوان یا نگاه کن
زیرا حتما نکته ای انسانی در آن نهفته است.

هـان ای پسـر!
در پیـاده رو که راه می روی، از کنـار بـرو.
ملت می خواهنـد از کنـارت رد شوند.

پسـرم!
در خیـابان که راه می روی، کیـفت را سمت جـوی آب بگیـر،
زیـرا کیـف قـاپ زیـاد شده است.

پسـرم!
وقتـی در تاکسی کنـار یک خانـم می نشینـی،
جمـع و جـور بنشیـن تا آن بیچـاره احسـاس ناراحتـی نکنـد.

پسـرم!
موقـع رانندگـی خـودت را جـای کسـی بگـذار
که دارد از خـط عابـر پیـاده رد می شـود، پس حـق تقـدم را رعایت کن.

پسـرم!
اگـر کسانـی از سـر نادانـی به تـو خنـدیدند ،
تو بـرای شفایشـان گریـه کـن.

پسـرم!
هیـچ گـاه دنبـال به کرسـی نشـاندن حـرفت مبـاش
و همـه جـا سـر هـر صحبتـی را بازمکـن.
بگـذار تـو را نـادان بداننـد.

پسـرم!
اساتیـد را محترم بشمار!
اگر توانستی دستشان را ببوس، اگر نه ، خود دانی..

پسـرم!
در ضمن ، به هر کسی بی خودی لقب “استاد” عنایت مکن..
مشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید.

پسـرم!
راه تو را می خواند.. اما تو باور مکن...!

+ نوشته شده در  2013/9/27ساعت 16:13  توسط حمید  | 

"" ده فرمان لیمن ""

این کلمات زیبا (ده فرمان لیمن) را باید خواند و معنای عمیق آنها را درک کرد.

آنها همچون ده فرمان هستند که باید در زندگی همواره مورد تبعیت قرار بگیرند :

1. دعا لاستیک یدک نیست که هرگاه مشکل داشتید از آن استفاده کنید بلکه فرمان است که ما را به راه درست هدایت می کند.

2. میدانید چرا شیشه جلوی ماشین اینقدر بزرگ است ولی آینه عقب اینقدر کوچک؟ چون گذشته به اندازه آینده اهمیت ندارد. بنابراین همیشه به جلو نگاه کنید و ادامه بدهید.

3. دوستی مثل یک کتاب است. چند ثانیه طول می کشد که آتش بگیرد ولی سالها طول می کشد تا نوشته شود...

4. تمام چیزها در زندگی موقتی هستند، اگر خوب پیش می روند از آنها لذت ببرید، برای همیشه دوام نخواهند داشت و اگر بد پیش می رود نگران نباشید، چون برای همیشه دوام نخواهند داشت...

5. دوستهای قدیمی طلا هستند! دوستان جدید نگین. اگر یک نگین به دست آوردید طلا را فراموش نکنید چون برای نگه داشتن نگین همیشه به پایه طلا نیاز دارید.

6. اغلب وقتی امیدتان را از دست می دهید و فکر می کنید که این اخر خط است، خدا از بالا به شما لبخند میزند و میگوید: آرام باش عزیزم ، این فقط یک پیچ است نه پایان...

7. وقتی خدا مشکلات تو را حل می کند تو به توانایی های او ایمان داری و وقتی خدا مشکلاتت را حل نمی کند ، او به توانایی های تو ایمان دارد...

8. شخص نابینایی از سنت آنتونی پرسید: ممکن است چیزی بدتر از از دست دادن بینایی باشد؟ او جواب داد: بله، از دست دادن بصیرت !

9. وقتی شما برای دیگران دعا می کنید، خدا می شنود و انها را اجابت می کند و بعضی و قتها که شما شاد و خوشحال هستید یادتان باشد که کسی برای شما دعا کرده است ...

10. نگرانی مشکلات فردا را دور نمی کند بلکه تنها آرامش امروز را دور می کند

+ نوشته شده در  2013/9/17ساعت 23:55  توسط حمید  | 

یک طنز از "ایتالو کالوینو"

شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آن را هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.
روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان. 
دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند. 
اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد.
بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است. 
در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکلی این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد. 
به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند. 
به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند. 
به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ... . اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. 
عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد. 
به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند.

+ نوشته شده در  2013/9/16ساعت 23:58  توسط حمید  | 

آخرین دست آورد مرکز سلامت توکیو

. هرگز سيگار نکشيد و اگر مي کشيد ، نيمه آخر آن را به هيچ وجه نکشيد.

2. در حمام هيچگاه مستقيما زير دوش آب گرم نفس نکشيد. کلر يک قاتل تدريجي است.

3. هنگام شارژ موبايل ابتدا شارژر را به گوشي وصل کنيد و سپس آن را به برق وصل کنيد. بهتر است موبايل خاموش باشد.

4. چاي بيشتر از يک روز مانده را اصلا ننوشيد.

5. هنگام روشن کردن کولر اتومبيل خود ابتدا به مدت حداقل 5 دقيقه پنجره ها را باز بگذاريد و در پمپ بنزينها کولر را خاموش نماييد.

6. غذاي خود را بيشتر از يکبار در مايکروفر گرم نکنيد و بعد از آن درصورت عدم استفاده دور بريزيد.

7. هنگام غذا بين هرلقمه حداقل 1 دقيقه فاصله بگذاريد و دو ساعت قبل و بعد از غذا و هنگام آن نوشيدني ننوشيد.

8. هنگام حرکت اتومبیل، پنجره ها را تماما باز نکنيد تا هوا بصورت باد وارد مجاري تنفسي نگردد.

9. لوازم آرايشي را بيشتر از 5 ساعت برروي پوست خود باقي نگذاريد. سلولهاي پوستي نياز به تعرق و تنفس دارند. درمنزل نيز تا حد امکان از لباسهاي گشاد ، راحت و باز استفاده نماييد.

10. موهاي خود را بيش از يکبار در شبانه روز شانه نکنيد. مراقب ورود شوره سر (حتي بصورت نامرئي) به چشمها و مجراي تنفسي خود باشيد.

11. هنگام دويدن و راه رفتن سر خود را بالا نگهداريد.هنگام نشستن و خوابيدن برعکس سر خود را پايين نگهداريد.

12. توجه بيش از حد به وزن، سودمند نيست. بدن انسان قادر است بصورت خودکار ميزان ورودي، جذب و ميزان دفع را تنظيم نمايد و اشتهاي طبيعي نيز متناسب با آن مي باشد. هرچه قدر دوست داريد بخوريد.

13. اگر نياز مالي نداريد، لازم نيست روزي 8 ساعت کار کنيد. بهترين تعداد ساعات کاري بين 5 الي 6 ساعت ميباشد.

14. هرگز پشت مانيتور (هاي قديمي) که روشن هستند قرار نگيريد. ضرر آنها از خيلي از دستگاههاي عکسبرداري بيشتر است.

15. ورزش و تحرک در ابتداي صبح نه تنها سودمند نيست بلکه خطرناک نيز هست. سعي کنيد آن را در حداقل 3 ساعت بعد از بيداري و یا عصر انجام دهيد.

16. توجه بيش از حد به امور سياسي، ورزشي و اقتصادي براي سلامت روان مضر بوده و در دراز مدت به علت عدم امکان تسلط بر کنترل آنها، باعث اختلالات رواني مي گردد.

+ نوشته شده در  2013/9/16ساعت 17:54  توسط حمید  | 

نامه اي كوتاه به همسرم

متن زیر منتخبی است از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم نوشته زنده یاد نادر ابراهيمي است . توصیه می کنم که حتما تا انتها بخوانيد ؛

همسفر ! در این راه طولانی - که ما بی خبریم
و چون باد می گذرد -
بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند
خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی .
مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد .
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را .
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی .
هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است .

عزیز من !
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛ واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ، حجاب برفی قله ی علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند .
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق . یکی کافیست.
عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .
من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری . 

عزیز من !
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد . بگذار درعین وحدت مستقل باشیم .
بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید .
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم ؛ اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند . 
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل .
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست ، سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست .

بیا بحث کنیم ! 
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم !
بیا کلنجار برویم !
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم . 
بیا ، حتی ، اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد ، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ، حفظ کنیم .
من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم . 
و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم . 

عزیز من ! بیا متفاوت باشیم

_______________________________________

مهمترين مسأله در يك رابطه ، شنيدن چيزهايي است كه گفته نمي شود .

+ نوشته شده در  2013/9/16ساعت 1:5  توسط حمید  | 

دزد کیست !؟؟؟

در یک دزدی بانک یکی از ایالات آمریکا دزد فریاد کشید : 
“همه افراد حاظر در بانک ، حرکت نکنید ، پول مال دولت است و زندگی به شما تعلق دارد” 
همه در بانک به آرامی روی زمین دراز کشیدند .
این «شیوه تغییر تفکر» نام دارد، تغییر شیوه معمولی فکر کردن . 
هنگامیکه دزدان بانک به خانه رسیدند، جوانی که مدرک لیسانس اداره کردن تجارت داشت به دزد پیرتر که تنها شش کلاس سواد داشت گفت : «برادر بزرگتر، بیا تا بشماریم چقدر بدست آورده ایم» 
دزد پیرتر با تعجب گفت؛ «تو چقدر احمق هستی، اینهمه پول شمردن زمان بسیار زیادی خواهد برد. 
امشب تلویزیون ها در خبرها خواهند گفت ما چقدر از بانک دزدیده ایم» 
این را میگویند: «تجربه» اینروز ها، تجربه مهمتر از ورقه کاغذ هایی است که به رخ کشیده میشود! 

پس از آن مدیر بانک به رییس خودش گفت، فوری به پلیس خبر بدهید. 
اما رییس اش پاسخ داد: «تامل کن! بگذار ما خودمان هم ۱۰ میلیون از بانک برای خودمان برداریم و به آن ۷۰ میلیون که از بانک ناپدید کرده بودیم بیافزاییم»
اینرا میگویند «با موج شنا کردن» پرده پوشی به وضعیت غیرقابل باوری به نفع خودت ! 

رییس کل می گوید: «بسیار خوب خواهد بود که هرماه در بانک دزدی بشود» 
اینرا میگویند «کشتن کسالت» شادی شخصی از انجام وظیفه مهمتر می شود. 

روز بعد، تلویزیون اعلام میکند ۱۰۰ میلیون دلار از بانک دزدیده شده است. 

دزد ها پولها را شمردند و دوباره شمردند اما نتوانستند ۲۰ میلیون بیشتر بدست آورند. 

دزدان بسیار عصبانی و شاکی بودند: 

«ما زندگی و جان خودرا گذاشتیم و تنها ۲۰ میلیون گیرمان آمد. 

اما روسای بانک ۸۰ میلیون را در یک بشکن بدست آوردند. 

انگار بهتر است انسان درس خوانده باشد تا اینکه دزد بشود.» 

اینرا میگویند؛ «دانش به اندازه طلا ارزش دارد» 

رییس بانک با خوشحالی میخندید زیرا او در ضرر خودش در سهام را در این بانک دزدی پوشش داده بود. 

اینرا میگویند؛ «موقعیت شناسی» جسارت را به خطر ترجیح دادن. 

در اینجا کدامیک دزد راستین هستند؟

+ نوشته شده در  2013/9/13ساعت 23:30  توسط حمید  | 

مادرانه

برای پسرم:

مرد کوچک مادر
فدای قدو بالایت
خوب به حرفهای مادرت گوش کن
حرفهایِ شاید تلخ و سنگینیست
اما باید از همین بچگی ات
برایت بگویم تا در آینده

اماده باشی برای مرد شدن

تو قرار است مرد خوبی شوی
مرد خوب بودن کار سختیست

اینکه قوی باشی اما مهربان
صدایت پر جذبه باشد اما نه بلند
اینکه باید گلیم خودت را از آب بکشی بیرون
و مهم تر اینکه باید تکیه گاه باشی

عزیز دل مادر
تکیه گاه بودن سخت ترین قسمت مردانگیست
اول از همه باید تکیه گاه خودت باشی
و بعد عشقت

عشق چیز عجیبی نیست
حسی است مثل موقع هایی که صدایم میکنی : مادر
من میگویم : جان مادر
و به همین مقدسیست

عاشقی را کم کم خودم یادت می دهم
لابه لای حروف الفبا و اعداد

خودم عادتت می دهم به گفتن دوست دارم
گل خریدن
قدم زدن
و غافل گیر کردن

پسرم
بزرگ شدن ، جدیست مثل همین بازیهای بچگی ات....

تمام عشقم در تو خلاصه میشود .........
تا ابد دوستت دارم
تو جان منی
جان مادر

+ نوشته شده در  2013/9/12ساعت 10:58  توسط حمید  | 

بخونش...

به نظر من پیشرفت علم رابطه ی مستقیم داره با گشادی در برخی از اعضای بدن افراد

یه مثال ساده بزنم : همین زبان انگلیسی

تا همین چند سال قبل یادگیری زبان انگلیسی خیلی سخت بود

دسترسی به منابع , کتاب ها , فیلم ها , افراد مطلع, قرار گرفتن توی شرایط مناسب و حتی هزینه ها هم برای یادگیری زبان زیاد بود

پس اون موقع کسی که میخواست زبان یاد بگیره کلی تلاش میکرد و سختی میکشید و با مشقت زیاد پیگیر کارش میشد.

اما الان به لطف کامپیوتر و اینترنت و شبکه های بزرگ اجتمایی و فضاهای مجازی , یادگیری زبان خیلی آسون شده نه تنها انگلیسی بلکه هر زبان دیگه ای به همین ترتیب

ولی از اونجا که گفتیم رابطه ی این پیشرفت ها رو با گشاد شدن برخی از نواحی در انسان , حتی حاضر نیستیم همین جوری که راحت لم دادیم و ول میچرخیم توی نت , یه صفحه زبان واسه خودمون باز کنیم, هر 10 دقیقه یک بار یک کلمه یا یک جمله رو بخونیم و یاد بگیریم.

امروزه حتی جوونای ما حال و حوصله ی همت کردن هم ندارن

بعد ما انتظار یک جامعه ی فرهنگی و سالم رو داریم .

که در ساده ترین حالت ممکن حتی وقتی یک خارجی توی شهرمون دیده میشه حاج و واج نیگاش نکنیم و منتظر بشینیم از هر 100 نفر که رد میشن یک نفر زبان بلد باشه و به این بنده خدا کمک برسونه ...

یا همینطور وقتی یه فیلمی رو میخوایم ببینیم تا توی سوراخی در سنگ مخصوصی در حوالی رشته کوه های زاگرس رو دنبال زیرنویس فارسی فیلم میگردیم.

و خیلی حالات دیگه ...

حالا این مثال فقط واسه زبان بود, اما میدونستید شما توی همین دنیای مجازی میتونید از خودتون یک پزشک همه فن حریف بسازید
اگه یکم همت کنید و وقت مبارکتون رو بگذارید برای یادگیری ...

شمایی که وقت گذاشتی تا اینجای پُست منو خوندید , چشم و امید جامعه اید و به شما هنوز امید هست.

پس بجای خوندن مطالب و نوشته های مزخرف که هیچگونه بار مثبتی براتون نداره از قبیل :

عکس های غذا : اگه هوس کردی لایک کن

آدم های سرطانی: اگه هنوز خوشگله لایک کن

ساپورت/روحانی/شریعتی/صلوات/دوست پسر / دوست دختر / اگه دوسش داری لایک کن/ 1 یا 2 / و ......

البته اینا هم تا حدش خوبه به هر حال هر پادشاه یک تلخک هم داشته...

اما در کل به جای اینا وقتتون رو بزارید و یاد بگیرید .. هرچیزی رو که بتونید یاد بگیرید و به صورت مثبت به کارتون بیاد توی زندگی روزمره ... میشه امیدوار بود , دست به دست هم جامعه ی رو به پیشرفتی رو تشکیل بدیم.

من . تو . ما همــــه باید اول از خودمون شروع کنیم , همت کنیم , سعی کنیم , وقت بزاریم , انگیزه ایجاد کنیم

تا زندگی بهتری داشته باشیم .

ممنون که وقت گذاشتید و خوندید

اما ببینید به کجا رسیدیم که باید تشکر هم کنیم برای مطالبی که میزاریم و شاید به درد جامعه بخوره ... چرا ؟؟؟ چون وقت گذاشتید و نوشته ای رو خوندید که من هم براش وقت گذاشتم ...

شادباشید و سر مست اما سالم و تندرست

+ نوشته شده در  2013/9/9ساعت 23:37  توسط حمید  | 

تکیه گاه

ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﻳﻮﺳـﻒ ﻭﻗﺘـﻲ ﻣﻲﺧﻮﺍﺳـﺘﻨﺪ ﻳﻮﺳﻒ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼـﺎﻩ
ﺑﻴﻔﮑﻨﻨﺪ، ﻳﻮﺳﻒ ﻟﺒـﺨﻨﺪﻱ ﺯﺩ .
ﻳﻬﻮﺩﺍ ﻳﮑﻲ ﺍﺯ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ( ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﭼـﺮﺍ ﺧﻨﺪﻳﺪﻱ؟ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﮐﻪ
ﺟﺎﻱ ﺧـﻨﺪﻩ ﻧﻴـﺴﺖ!
ﻳﻮﺳـﻒ ﮔﻔﺖ : ﺭﻭﺯﻱ ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﮐﺴـﻲ ﻣﻲﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ
ﻣﻦ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﺩﺷـﻤﻨﻲ ﮐﻨﺪ ﺑﺎ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﻧﻴﺮﻭﻣﻨﺪﻱ ﺩﺍﺭﻡ !
ﺍﻳﻨﮏ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻣﻦ ﻣﺴﻠﻂ ﮐﺮﺩ، ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻢ
ﮐﻪ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﺗﮑﻴﻪ ﮐﺮﺩ 

+ نوشته شده در  2013/9/5ساعت 1:28  توسط حمید  | 

کلید

مادربزرگ می گفت دل هر آدمی دری دارد...می گفت بایدبازکنی در ِ دلت رارویِ لبخندآدمها...

می گفت هر کدام از این درها یک کلید بیشتر ندارند... می گفت کلید ِ دل آدم دست خود ِ آدم
نیست... می گفت انگاری کلیدها را دم ِ خلقت پخش کرده اند بین آدمها هر کسی یکی
برداشته برای خودش...
می گفت بلند شو برو بگرد... بگرد ببین کلید قلب کیست توی دستهایت؟...
ببین کلید قلبت کجاست؟...

+ نوشته شده در  2013/9/2ساعت 1:0  توسط حمید  | 

ﻣــﺮﺩ ﺑــﺎﯾﺪ

ﭼﻘـﺪﺭ ﺍﺷﺘﺒـــﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻨـﺪ ﺁﻧﻬـﺎﯾــﯽ ﮐـــــﮧ ﻣﯿﮕـﻮﯾﻨـﺪ :
ﻣــﺮﺩ ﺑـــﺎﯾﺪ ﻗـﺪ ﺑﻠﻨــﺪ ﺑـﺎﺷﺪ ...
ﭼﺸﻤــــــ ﻭ ﺍﺑـﺮﻭ ﻣﺸﮑـــــﯽ ﺑـﺎﺷﺪ ...
ﺗـــــﮧ ﺭﯾﺶ ﺩﺍﺷﺘــــــﮧ ﺑـﺎﺷﺪ ...
ﭘـﯿـﺮﺍﻫﻦ ﻣـﺮﺩﺍﻧـــــﮧ ﺑـﭙـﻮﺷﺪ ......
ﺁﺳﺘﯿﻨﺸــــ ﺭﺍ ﮐﻤـــﯽ ﺗــﺎ ﺑﺰﻧــﺪ ... ﻣﻮﻫـــﺍ ﯼ ﺩﻭ ﺳﺎﻧﺘــــﯽ
ﺩﺍﺷﺘـــــﮧ ﺑﺎﺷﺪ
ﻭ ...!!
ﻣــﻦ ﮐـــــﮧ ﻣﯿﮕﻮﻡ :
ﻣــﺮﺩ ﺑــﺎﯾﺪ ﺑـــﺎﻭﺟــﻮﺩ ﺗﻤـــﺎﻣــــﻪ ﻏﺮﻭﺭﺵ ، ﻣﻬﺮﺑـــــﺎ ּט
ﺑـــــﺎﺷﺪ ...
ﺑـــﺎﻭﺟﻮﺩ ﺗﻤﺎﻣــــﻪ ﻟﺠﺒـــﺎﺯﯾﻬـــﺎﯼﺵ ، ﻭﻓــــﺎﺩﺍﺭ ﺑــــﺎﺷﺪ ....
ﺑــﺎﻭﺟﻮﺩ ﺗﻤﺎﻣــــﻪ ﺧﺴﺘﮕـــﮯ ﻫﺎﯾﺶ ، ﺻﺒــــﻮﺭ ﺑــﺎﺷﺪ ...
ﺑـــﺎﻭﺟﻮﺩ ﺗﻤﺎﻣــــﻪ ﺳﺨﺘـــﯽ ﻫﺎﯾﺶ ، ﻋﺎﺷﻖ ﺑـــﺎﺷﺪ ...
ﻣــــﺮﺩ ﺑـــــﺎﯾﺪ ﻣﺤﮑـــﻢ ﺑـــﺎﺷﺪ
ﻣﺮﺩ ﯾﺎﯾﺪ ﻣــــــــﺮﺩ ﺑﺎﺷﻪ .

+ نوشته شده در  2013/8/30ساعت 15:43  توسط حمید  | 

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می‌کند
به لِستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم.
لِستر هم با زِرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد،
بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد...
آرزوهایش شد نُه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو!
بعد آرزو‌هایش را پَهن کرد رویِ زمین و شروع کرد بهِ کف زدن و رقصیدن
جَست و خیز کردن و آواز خواندن،
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر...
در حالی که دیگران می‌خندیدند و گریه می‌کردند
عشق می‌ورزیدند و محبت می‌کردند،
لِستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا...
پیر شد!
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مُرده بود
و آرزوهایش دور و بَرش تلنبار شده بودند.
آرزوهایش را شِمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نُو بودند و برق می‌زدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لِستر هم باشید
که در دنیای سیب‌ها و بوسه‌ها و کفش‌ها
همه آرزوهایش را با خواستنِ آرزوهایِ بیشتر، "حرام" کرد!



shel sikver stayn

+ نوشته شده در  2013/8/26ساعت 23:20  توسط حمید  | 

نامه خدا به همه انسانها...

مروز صبح که از خواب بیدار شدی،
نگاهت می کردم،
امیدوار بودم که با من حرف بزنی،
حتی برای چند کلمه،
نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،
از من تشکر کنی؛

اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،
مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی،

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی،
فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:"سلام"،
اما تو خیلی مشغول بودی.

یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت، کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.

بعد دیدمت که از جا پریدی،
خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی،
اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم،
با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.

متوجه شدم قبل از نهار هی دورو برت را نگاه می کنی؛
شاید چون خجالت می کشیدی،
سرت را به سوی من خم نکردی!!!

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار،
تلویزیون را روشن کردی،
نمیدانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی.
در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط ازبرنامه هایش لذت می بری.

باز هم صبورانه انتظار ترا کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،
شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!

موقع خواب،
فکر می کنم خیلی خسته بودی،
بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب بخیر گفتی،
به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.

نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی؛

اما اشکالی ندارد،
آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

هنگامی که به خواب رفتی،
صورتت را که خستهء تکرارِ یکنواختی های روزمره بود،
را عاشقانه لمس کردم.

چقدر مشتاقم که به تو بگویم:
چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

من صبورم،
بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.

حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم،
منتظر یک سر تکان دادن،
یک دعا،
یک فکر،
یا گوشه ای از قلبت که بسوی من آید.

خیلی سخت است که مکالمه ای یکطرفه داشته باشی.

خوب،
من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود،
به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!

آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟

اگر نه،
عیبی ندارد،
من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم.
من هرگز دست نخواهم کشید...

+ نوشته شده در  2013/8/22ساعت 0:20  توسط حمید  | 

دادگاه لاهه

خبرنگار بی.بی.سی : آقای نخست وزیرچرچیل ، شما به داشتن سیاستی سنجیده و منحصر به فرد بیش از بقیه سیاستمداران مشهور شده اید؛ به نظر خودتان آیا در این دنیا کسی از شما سیاستمدارتر هست؟ چرچیل با صراحت و بدون مکث پاسخ مثبت می دهد. بله : 
" محمد مصدق، نخست وزیر سابق ایران " !!!

او دستکم به اندازه من سیاستمدار است ! اما او در دادگاه لاهه گریه هم کرد !! این یک کار عمراً از من یکی ساخته نیست !! :|

زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس درماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود ، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت . در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی هیات ایران روی صندلی نماینده انگلستان نشست .

قبل از شروع جلسه ، یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای نماینده هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست ، اما پیرمرد توجهی نكرد و روی همان صندلی نشست ..

جلسه داشت شروع می شد و نماینده هیات انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خویش بنشیند ، اما پیرمرداصلاً نگاهش هم نمی کرد .

جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای نماینده انگلستان نشسته اید ، جای شما آن جاست .

کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد و بیخ پیدا میكرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت :

شما فكر می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی نماینده هیات انگلیس کدام است ؟

نه جناب رییس ، خوب می دانیم جایمان کدام است ..

اما علت اینكه چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای دیگران نشستن یعنی چه ؟

سال های سال است دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست و ایران سرزمین آبا و اجدادی ماست نه سرزمین آنان ...

سكوتی عمیق فضای دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پایان سخنانش كمی سكوت كرد و آرام بلند شد و به روی صندلی خویش قرار گرفت.

با همین ابتکار و حرکت ، عجیب بود که تا انتهای نشست ، فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفته بود و در نهایت نیز انگلستان محکوم شد .

______________
ما از هیتلر و ارتش عظیم آریایی او شکست نخوردیم ! اما یک آریایی کچل ! تنها با یک خودنویس ما را شکست داد و از کشورش بیرون انداخت !!! [-(
وینستون چرچیل

به بهانه سالروز کودتای ننکین 28 مرداد 1332 خورشیدی 
زخم ماندکار و کاری بر پیکره روح و جان ملت ایران

+ نوشته شده در  2013/8/19ساعت 14:11  توسط حمید  | 

مهمترین عضو بدنت چیست؟

مادرم همیشه از من می‌پرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟
وقتی کوچکتر بودم، با خودم فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسان‌ها بسیار اهمیت دارند، بنابراین در پاسخ سوال مادرم می‌گفتم: مادر، گوش‌هایم
او گفت: نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم فکر کن، چون من باز هم از تو سوال خواهم کرد
چندین سال سپری شد تا او بار دیگر سوالش را تکرار کند.
هر بار پس از شنیدن جوابم می‌گفت: نه، این نیست. اما تو با گذشت هر سال عاقلتر می‌شوی، پسرم.
سالها بعد وقتی نوبت آخرین وداع با پدر بزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت و پرسید: عزیزم، آیا تا به حال دریافته‌ای که مهمترین عضو بدن چیست؟
از طرح سوالی، آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر می‌کردم که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهره‌ام تشخیص داد و گفت: این سوال خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان می‌دهد که آیا یک زندگی واقعی داشته‌ای یا نه ؟
امروز، روزی است که لازم است این درس زندگی را بیاموزی

او نگاهی به من انداخت که تنها از عهده یک مادر بر می‌آید. من نیز به چشمان پر از اشکش چشم دوخته بودم.
او گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدنت، شانه‌هایت هستند!
پرسیدم: به خاطر اینکه سرم را نگه می‌دارند؟
جواب داد: نه، از این جهت که تو می‌توانی سر یک دوست یا یک عزیز را، در حالی که او گریه می‌کند، روی آن نگه داری
عزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ما انسان‌ها، لحظاتی فرا می‌رسد که به شانه‌ای برای گریستن نیاز پیدا می‌کنیم. من دعا می‌کنم که تو به حد کافی عشق و دوستانی داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانه‌هایشان بگذاری و گریه کنی .
از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست. بلکه عضوی دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران بر روی خودش است !
مردم گفته هایت را فراموش خواهند کرد،
مردم اعمالت را فراموش خواهندکرد،
اما آنها هرگز احساسی را که به واسطه تو به آن دست یافته‌اند،
از یاد نخواهند برد !!

+ نوشته شده در  2013/8/14ساعت 23:31  توسط حمید  | 

پنج حقیقت جالب درباره عدد "پی"

عدد مشهور 3.14 یا همان عدد "پی" در پیچیده ترین حالت عددی خواهد بود که تا کنون دو هزار و 700 بیلیون رقم اعشار برای آن محاسبه شده است اما نشریه نیوساینتیست پنج وجه دیگر این عدد را نیز به مناسبت روز عدد پی آشکار کرده است.



ریاضیدانان هر سال در 14 مارچ روز عدد پی را گرامی می دارند. روزی که به احترام محاسبه اولین اعشار عدد مشهور 3.14 نامگذاری شده است. شاید همه بدانند که عدد پی نسبت محیط دایره به قطر آن را تعیین می کند اما حقایق ناآشناتری درباره این پدیده ریاضی نیز وجود دارد که در ادامه به پنج مورد از آنها اشاره خواهد شد.



عدد پی در آسمان



شاید ستاره های آسمان الهام بخش یونانیان باستان بوده اند اما یونانیان هرگز از این نقاط درخشان برای محاسبه عدد پی استفاده نکرده اند. رابرت ماتیوز از دانشگاه استون به منظور انجام این محاسبه اطلاعات نجومی و اخترشناسی را با نظریه اعداد ترکیب کرد. وی از این حقیقت که برای هر مجموعه بزرگ از اعداد اتفاقی احتمال اینکه هر دو عدد با یکدیگر هیچ وجه مشترکی نداشته باشند، عدد 6 تقسیم بر عدد پی به توان دو خواهد بود، استفاده کرد. ماتیوز فاصله فضایی میان 100 نمونه از درخشانترین ستاره های آسمان را محاسبه کرده و آنها را به یک میلیون جفت از اعداد تصادفی تبدیل کرد که در حدود 61 درصد از آنها هیچ وجه اشتراکی با یکدیگر نداشتند. با این مطالعات ماتیوز توانست مقدار عدد پی را تا 3.12772 محاسبه کند که 99.6 درصد صحیح است.



عدد "پی" مانند رودخانه ها به زمین باز می گردد



عدد پی بر روی زمین نیز فعالیتهایی را به عهده دارد. این عدد می تواند مسیر رودخانه های پیچ در پیچی مانند آمازون را محاسبه کند. میزان پیچ و خم یک رود به واسطه انحراف آن از مسیر مستقیم تا منبع آب رود شرح داده می شود و عدد پی نشان می دهد یک رودخانه متوسط دارای انحراف مسیری در حدود 3.14 است.



"پی" تنها عددی است که الهام بخش ادبیات بوده است



"الکس بلوز" روزنامه نگار در کتاب جدید خود با نام "ماجراجوییهای الکس در سرزمین اعداد" شرح می دهد چگونه عدد پی توانسته است الهام بخش شکلی از نگارش خلاقانه به نام Pilish شود. با استفاده از این شیوه اشعاری نگاشته می شوند که تعداد حروف واژه های متوالی در آن با کمک عدد پی تعیین می شوند. یکی از مشهورترین اشعاری که به این سبک سروده شده است Cadaeic Cadenza نام دارد که توسط "مایک کیث" نوشته شده است. وی در عین حال کتابی 10 هزار کلمه ای را نیز با کمک این تکنیک نگاشته است.



عدد "پی" در اتاق منزل شما



جدیدترین محاسبات مقدار عدد پی را تا دو هزار و 700 بیلیون رقم تعیین کرده اند که آخرین آن سال گذشته توسط "فابریس بلارد" انجام گرفته است. وی برای محاسبه این ارقام از رایانه استفاده کرده است اما می توان با کمک چند سوزن و برگه ای کاغذ خط دار نیز این عدد را به راحتی محاسبه کرد. سوزنها را بر روی کاغذ بیاندازید و میزان درصد سقوط سوزنها بر روی یک خط مستقیم را محاسبه کنید. با کمی دقت پاسخ به دست آمده باید طول سوزن تقسیم بر فاصله میان خطوط باشد که در عدد دو تقسیم بر عدد پی ضرب شده باشد. این فرمول پس از ارائه آن توسط "کامت دو بوفون" ریاضیدان فرانسوی در سال 1733 به "مسئله سوزن بوفون" شهرت یافته است. این نظریه در سال 1901 برای اولین بار مورد آزمایش "ماریو لازارینی" قرار گرفت و وی برای محاسبه عدد در حدود سه هزار و 408 سوزن را بر روی کاغذ ریخت تا بتواند مقدار عدد پی را تا 3.1415929 به دست آورد.



اطلاعات بانکی شما در عدد "پی" دیده می شوند



عدد پی عددی بی قاعده است و می تواند برای همیشه امتداد داشته باشد، این به آن معنی است که احتمال یافتن هر نوع عددی در آن وجود خواهد داشت. تاریخ تولد، شماره تلفن و یا حتی جزئیات شماره حسابهای بانکی افراد می توانند خود را در لشگر اعداد و ارقام عدد پی پنهان کرده باشند. در عین حال با استفاده از کدهایی که اعداد را به حروف تبدیل می کند، حتی می توان آثار کامل شکسپیر و یا هر کتاب دیگری که تا کنون نوشته شده است را در میان ارقام عدد پی مشاهده کرد.

+ نوشته شده در  2013/8/13ساعت 21:55  توسط حمید  | 

جفد

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود و زندگی را تماشا میکرد.رفتن و رد پای آن را.آدمهایی را میدید که به سنگ و ستون ...به در و دیوار دل میبندند.

اما جغد میدانست که سنگ ها ترک میخورند.ستونها فرو میریزند.در ها میشکنند و دیوارها خراب میشوند.

او بارها و بارها تاجهای شکسته,غرور های تکه پاره شده را لا به لای خاکروبه های قصر دنیا دیده بود.

او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداریش میخواند و فکر میکرد شایدپرده های ضخیم دل آدمها با این اوازها کمی بلرزد.

روزی کبوتری از ان حوالی رد میشد,آواز جغد را شنید و گفت:بهتر است سکوت کنی و اواز نخوانی.آدمها آوازت را دوست ندارند.غمگینشان میکنی.دوستت ندارند.میگویند بدیمنی و بد شگون و جز خیر بد چیزی نداری.

قلب جغد پیر شکست و دیگر اواز نخواند.سکوت او آسمان را افسرده کرد.

آن وقت خدا به جغد گفت :آوازه خوان کنگره های خاکی من!پس چرا دیگر آواز نمیخوانی؟دل آسمانم گرفته است.

جفد گفت:خدایا!آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.

خدا گفت:آوازهای تو بوی دل کندن میدهد و ادمها عاشق دل بستن اند.دل بستن به هر چیز کوجک و هر چیز بزرگ.تو مرغ تماشا و اندیشه ای و آنکه میبیند و میاندیشد به هیچ چیز دل نمیبندد.دل نبستن سخت ترین و قشنگترین کار دنیاست.
اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های خاکی دنیا میپیچد و آن کس که میفهمد میداند که آواز او پیغام خداست که میگوید:آنچه نپاید دلبستگی را نشاید....

+ نوشته شده در  2013/7/31ساعت 1:44  توسط حمید  | 

ﺩﻟﻢ ......

ﯾﮕﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﻪ ﭘﻮﻝ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻧﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﻧﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ
ﻧﻪ ﺣﺘﯽ
ﺁﯾـــــــــــﻨﺪﻩ ....
ﺩﻟﻢ ......
.
.
.
.
ﺑﭽـــــــﮕﯿﻤﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ !
ﭘﺎﻫﺎﯼ ﺷﻨــﯽ ﺩﺳﺘﺎﯼ ﮐﺎﮐﺎﺋﻮﯾﯽ !
ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻼﻝ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ ﮐـــﻞ ﺻﻮﺭﺗﻢ
ﺯﻏﺎﻟﯽ ﺷﻪ !
100 ﺑﺎﺭ ﯾﻪ ﺳﺮﺳﺮﻩ ﯼ 1 ﻣﺘﺮﯼ ﺭﻭ ﺑﺮﻡ
ﺑﺎﺯﻡ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺸﻢ !
ﭼﺎﯾﯽ ﺭﻭ ﺑﺎ 10 ﺗﺎ ﻗﻨﺪ ﺑﺨﻮﺭﻡ !
ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻭ ﭘﻔﮏ ﻭ ﻟﻮﺍﺷﮑﻮ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺨﻮﺭﻡ !
ﺳﺮﭼﯿﺰﺍﯼﻣﺴﺨﺮﻩ
ﺍﻧﻘﺪ ﺑــــﺨﻨﺪﻡ ﺑﯿﺎﻓﺘﻢ ﮐﻒ ﺍﺗﺎﻕ !
ﺁﺩﺍﻣﺲ ﺑﭽﺴﺒﻮﻧﻢ ﺯﯾﺮ ﻣﯿﺰ ﮐﻼﺳﺎ !
ﻋﯿﺪﯾﺎﻣﻮ ﺑﺮﯾﺰﻡ ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﻗﻠﮏ
ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﺎﺯﻡ ﺭﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﮐﻨﻢ ... ﻣﻮﺭﭼﻪ
ﻫﺎﺭﻭ ﺑﮑﺸﻢ !
ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣــﺎﺩﺭﻡ ﺍﺷﮑﻤﻮ
ﭘﺎﮎ ﮐﻨﻪ ﻧﻪ
ﭘﯿﺮﻫﻦ ﺗﻨﻢ !
ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺷﺒﺎ ﺗﻮﺧﻮﺍﺏ ﻏﻠﺖ ﺑﺰﻧﻢ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ
ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ !
1000 ﺗﻮﻣﻦ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﻢ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻣﺎ ﺩﻟﻢ ﺧــــﻮﺵ
ﺑﺎﺷﻪ !
ﺍﺯ ﺷﺎﺧﻪ ﺩﺭﺧﺘﺎ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﻡ
ﻏﺮﻭﺑﺎﯼ ﺑﻌﻀﻲ ﺭﻭﺯﺍ ﻓﻘﻂ ﻣﻨﺘﻈﺮ " ﺁﻧﺸﺮﻟﻲ "
ﺑﺎﺷﻢ !
ﻭﻟﻢ ﮐﻨﯽ ﺗﺎ ﺻﺐ ﺗﻮ ﺷﻬﺮﺑﺎﺯﯼ ﺑﻤﻮﻧﻢ !
.
.
.
ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﻢ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﺭﺯﻭ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺰﺭﮒ
ﺷﻢ !
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺎ ﺧﯿـــــــﻠﯽ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﺱ....

+ نوشته شده در  2013/7/27ساعت 23:33  توسط حمید  | 

ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ...

ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽ ﮎ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻣﻮ ﭺ ﺟﻮﺭﯼ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻡ .. ؟؟ !
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺑﻮﺩﻡ ﺷﯿﺸﻪ ﺷﯿﺮﻡ ﺭﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ
ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﺟﺪﺍﺵ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻮ
ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻮﺩ , ﺍﻣﺎ ﯼ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺷﮑﺴﺖ .
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽ ﮎ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻣﻮ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻫﻤﺶ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﮕﯿﺮﻡ
ﭼﻮﻥ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﯿﻔﺘﻪ ﻭ ﺑﺸﮑﻨﻪ !
ﯾﮑﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ , ﺗﻮﺕ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﺭﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ , ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ
ﯼ ﺷﺐ ﺗﻮﺕ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﻫﺎﻣﻮ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﮎ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﻡ
ﺑﺨﻮﺍﺑﻦ , ﺍﻣﺎ ﺻﺒﺢ ﮎ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺗﻮﺕ ﻓﺮﻧﮕﯿﺎﻡ ﻟﻪ
ﺷﺪﻥ .
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽ ﮎ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﺒﺮﻡ ﺗﻮ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺑﻢ
ﭼﻮﻥ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯿﺸﻪ !
ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﺑﻌﺪﺵ ﯾﺎﺩﻣﻪ ﻣﺎﻫﯽ ﻫﻔﺖ ﺳﯿﻨﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﻓﻘﻂ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻪ , ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺗﻨﮓ ﺁﺏ ﺩﺭﺵ
ﺁﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﺗﻮ ﮐﻤﺪﻡ ﻗﺎﯾﻤﺶ ﮐﺮﺩﻡ , ﺍﻣﺎ ﻓﺮﺩﺍﺵ ﮎ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺮﺍﻏﺶ ﺩﯾﺪﻡ
ﺩﯾﮕﻪ ﺗﮑﻮﻥ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﻩ ! ﺍﻭﻥ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽ ﮎ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺗﻮ ﮐﻤﺪﻡ ﻗﺎﯾﻤﺶ ﮐﻨﻢ
ﭼﻮﻥ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻩ !
ﻣﺪﺕ ﻫﺎ ﺑﻌﺪ ﯼ ﺑﺎﺭ ﺩﺍﯾﯿﻢ ﯼ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻋﺮﻭﺳﮑﯽ ﺑﺮﺍﻡ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﻣﻦ
ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻐﻠﺶ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻓﺸﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩﻡ ﺍﻣﺎ
ﺳﺮﺵ ﮐﻨﺪﻩ ﺷﺪ .
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽ ﮎ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻐﻠﺶ ﮐﻨﻢ ﻓﺸﺎﺭﺵ
ﺑﺪﻡ ﭼﻮﻥ ﺳﺮﺵ ﮐﻨﺪﻩ ﻣﯿﺸﻪ !
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﯼ ﺁﺑﺮﻧﮓ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮎ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ
ﺏ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻫﻢ ﮐﻼﺳﯿﺎﻡ ﻧﺸﻮﻧﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﯼ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﺪﻡ ﮎ ﺗﻮ
ﮐﯿﻔﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﺸﺪ ﮎ ﮐﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ .
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽ ﮎ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺏ ﻫﯿﭻ ﮐﺴﯽ ﻧﺸﻮﻥ
ﺑﺪﻡ ﭼﻮﻥ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺍﺯﻡ ﺑﺪﺯﺩﻧﺶ !
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺷﺪﻡ ﯼ دختر ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮎ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﺍﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯﺵ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﻭ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺑﻬﺶ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﮎ
ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ , ﯼ ﺭﻭﺯ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﮎ ﺑﺎ یه پسره ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪﻩ .
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺏ ﺍﻭﻧﯽ ﮎ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻋﻼﻗﻪ ﮐﻨﻢ ﻭﮔﺮﻥ
ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﻣﯿﺮﻩ !
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﯼ ﻧﻔﺮﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺶ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ
ﮎ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺏ ﺧﺎﻃﺮﺵ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﻡ
ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯﻡ ﺩﻭﺭ ﻣﯿﺸﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ
ﮔﺮﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺪﻣﺶ !
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ , ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺯﺍﺩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﺶ , ﺗﻮ
ﺩﺳﺘﻢ ﻧﮕﺮﻓﺘﻤﺶ ﮎ ﺑﯿﻔﺘﻪ ﺑﺸﮑﻨﻪ , ﺗﻮ ﮐﻤﺪﻡ ﻗﺎﯾﻤﺶ ﻧﮑﺮﺩﻡ ﮎ ﺑﻤﯿﺮﻩ ,
ﺗﻮ ﺑﻐﻠﻢ ﻓﺸﺎﺭﺵ ﻧﺪﺍﺩﻡ ﮎ ﺳﺮﺵ ﮐﻨﺪﻩ ﺑﺸﻪ , ﺏ ﮐﺴﯽ ﻧﺸﻮﻧﺶ ﻧﺪﺍﺩﻡ
ﮎ ﺍﺯﻡ ﺑﺪﺯﺩﻧﺶ , ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﻧﺸﺪﻡ ﮎ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﺮﻩ ...
ﺍﻣﺎ ﯼ ﺭﻭﺯ ﮎ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺮﺵ ﺑﺎ ﮐﺴﺎﯼ ﺩﯾﮕﻪ
ﺍﯼ ﮔﺮﻡ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﻨﻮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ ....!!!!!!!

+ نوشته شده در  2013/7/22ساعت 8:10  توسط حمید  | 

گلایـه کارو از خـدا و جـواب سهراب سپـهری ...!!! ( تیکه از کتاب کفر نامه کارو)

ابتدا گلایه :
خدایا کفر نمیگویم،

پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.

خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است 
*********
این هم جواب سهراب سپهری از زبان خدا:

منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت
خالقت
اینک صدایم کن مرا.

با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد
به نجوایی صدایم کن.

بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان،
رهایت من نخواهم کرد.
+ نوشته شده در  2013/7/20ساعت 9:39  توسط حمید  | 

+ نوشته شده در  2013/7/18ساعت 0:51  توسط حمید  | 

اینجا فیسبوکه


اینجا همه دنبال سرگرمی بودن ولی مسیرشون عوض شده
اینجاهمه بالغن
اینجا همه میفهمن
اینجا درک همه زیاده.
اینجا همه از بدی فرارین.
همه بدی دیدنو مظلومند. 
همه باحالن.
اینجا همه اهل دلن .
اینجا دخترا همه پاکند و مصوم .
همه از سکس بدشون میاد.
اینجا همه فازشون غمه.
اینجا همه باهم تایید میکنن یا همه باهم تخریب.
اینجا همه میفهمن و ادم دهنبینی وجود نداره.
اینجا سیستمش هایو هویه.
اینجا همه نظر میدن.
اینجا اگه پسری دختریو ادد کرد همه میگن منظور داشته و اگه دختری پسریو ادد کنه لابد حتما داره پا میده.
اینجا باید بترسی جنس مخالفو ادد و لایک کنی.
انجا همه شیک و با کلاسن.
اینجا هرچقدر ادد لیستت بیشتر باشه ادم بهتری هستی.
اینجا هرکسی واسه خودش کسیه.
اینجا زود قضاوتت میکنن.
اینجا زود میبرنت بالا و میارنت پاین.
اینجا بی ارزشها با ارزش شدن.
اینجا همه دلشون واسه فقرا و مریضا میسوزه.
اینجا همه پسرا با نمکن و همه دخترا تودل برو.
اینجا همه اپن ماینند و همه متفکر همه پاکن.
اینجا همه چیز به این جمله ختم میشه : مردم چی میگن؟؟
اینجا هیچکس خودش نیست و همه بازیگرند.
اینجا شخصیتا پنهانند پشت عکسها.
اینجا اگه نقش بازی نکنی هرچندم خوب باشی منزوی میشی.
اینجا ملاکها عوض شده.
اینجا همه انگلیسی بلدن و همه پاکن تک پرند.
اینجا خبری از ادمهای هرزه نیست.
اینجا هیچکی دلیو نشکنده و همه زخمین.

خلاصه بگم اینجا همه خاصن و هرکسی داستانی داره واسه خودش..
اینجا مدینه فاضله است
اره رفیق اینجا یه عرضه گاه بزرگه
اینجا یه دروغ بزرگه.....

+ نوشته شده در  2013/7/18ساعت 0:37  توسط حمید  | 

تامل

مجیدمجیدی" کارگردان توانای سینمای ایران خاطره ای را تعریف می کند که جای تامل بسیار دارد!!

«در یکی از شب های سرد زمستان ، رفتگری را دیدم که مشغول جارو کردن 
خیابان بود و من پس از اینکه ماشین را پارک کردم به دلم افتاد که پولی هم به او بدهم!
اول کمی دودل بودم وتنبلی کردم اما سرانجام پول را برداشتم و خیلی محترمانه ودوستانه به طرفش گرفتم ، خیلی هم احساس خوب بودن می کردم ودر عوالم فرشته ها سیر می کردم!
اما دیدم که به سختی تلاش دارد دست کش هایش را که به دستش چسبیده بود در بیاورد
وبعد پول را بگیرد . اصرار کردم که چرا نمی گیری؟
گفت: بی ادبی می شود ، این دست خداست که به من پول می دهد.»

" خدا شاهد است آن شب تا صبح نتوانستم بخوابم . "
_________________________________

** خدا به ما دو دست داده است ؛ تا با یکی بگیریم وبا دیگری ببخشیم **

+ نوشته شده در  2013/7/18ساعت 0:33  توسط حمید  | 

یادت باشه

وقتی کاری انجام نمی شه، حتما خیری توش هست
وقتی مشکل پیش بیاد ، حتما حکمتی داره
وقتی کسی را از دست می دی ، حتما لیاقتت را نداشته
وقتی تو زندگیت ، زمین بخوری حتماً چیزی است که باید یاد بگیری
وقتی بیمار می شی ، حتماً جلوی یک اتفاق بدتر گرفته شده
وقتی دیگران بهت بدی می کنند ، حتماً وقتشه که تو خوب بودن خودتو
نشون بدی
وقتی اتفاق بد یا مصیبتی برات پیش می یاد ، حتماً داری امتحان پس می دی
وقتی همه ی درها به روت بسته می شه، حتماً خدا می خواد پاداش بزرگی
بابت صبر و شکیبایی بهت بده
وقتی سختی پشت سختی می یاد ،حتماً وقتشه روحت متعالی بشه
وقتی دلت تنگ می شه ، حتماً وقتشه با خدای خودت تنها باشی
+ نوشته شده در  2013/7/16ساعت 9:37  توسط حمید  | 

مطالب قدیمی‌تر