دلنوشته های دلنشین

آدمها

بعضی از آدمها مثل یه آپارتمانن
مُبله، شیک، راحت
اما دو روز كه توش می شینی دلت تا سرحد مرگ میگیره!
بعضی ها مثل یه قلعه؛
خودت رو می كُشی تا بری توش بعد می بینی
اون توو هیچی نیست جُز چندتا سنگ كهنه و رنگ و رو رفته!
اما..
بعضی ها مثل دیوارِ قدیمیِ یه باغ..
میری توو و مُدام قدم میزنی، نگاه می كنی،
عطرها رو بو می كشی، رنگ ها رو تماشا می كنی،
میری و میری...
آخری در كار نیست.
به دیوار که رسیدی، بن بستی نیست.
میتونی دور باغ بگردی و...
چه آرامشی داره همنفس بودن باکسی که عمق سینه ش،
سرشاره از عطر گلهای سُرخ و بهار نارنج...

+ نوشته شده در  2014/12/13ساعت 22:47  توسط حمید  | 

هنجار شکنی

هنجار شکنی،
شکستن چهارچوب ها
جسارت میخواهد 
و جسارت تنها از دیوانگان بر می آید،
از مستان.
جامعه ما، (منظورم جامعه انسان هاست) مدام دچار مدگرایی و تکرار و تقلید شده چرا که جسارت بین افرارد این جامعه چیزی نزدیک به صفره! شایسته است که بگم مرده، یا کم متولد شده!
خلق باورهای جدید، نگاه متفاوت و ساختار شکنی شهامتیِ که بین این مردم پیدا نمیشه و البته اگه کسی هم هرازگاهی جسارت به خرج بده و فکری رو به چالش بکشه یا بزرگی رو ! مسخره میشه احتمالا، که بابا تو کی هستی که فلانی رو ...! :|
خب برای همین هم تعداد متفاوت اندیشان و خالقین باورهای نو در کل تاریخ بشری شاید به زور نزدیک به عددی چهار رقمی بشه، در صورتی که فقط در حال حاضر میلیاردها انسان روی زمین زنده داریم!.
خب مدها یکی پس از دیگری اومدن و رفتن و حالا نوبت به مد شیک روشنفکری رسیده و بارزترین خصوصیت این مدپرستان و راه شناسایشون، ادبیاتی که استفاده میکنن و آدم یاد یکی دو قرن پیش میندازن و مجبورت میکنن وقت خوندن مطالبشون نفس رو حبس کنی و چهار چشمی بخونی، (البته یه فرهنگ لغت کلمات احد دقیانوس بودنش الزامیه)، آخرشم خسته و کوفته، نمیفهمی میخواستن چی بگن! ولی خب حرفای قلبمه ایی زدن شایدم باید مثل بقیه براشون دست زد و قلب گذاشت و بهشون گفت استــاد!
من واقعا متوجه نمیشم که تو قرن 21، این ادبیات رو از کجاشون درمیارن!؟
اصلا کاربردیم جز گیج کردن داره!؟ و چه اصراری به بازگشت به عقب هست؟!
بگذریم از ادبیات این روشنفکرا.
باید واژه ی"روشن" رو از ابتدا دوباره معنا کنیم،
روشن به معنی واضح شدن چیزی و نمایان شدنشه، نه سردرگمی!روشنفکر به کسی میگن (احتمالا) که باورها و افکراش کاملا روشن و واضح شده باشه و با چشمایی باز به زندگی نگاه کنه! و به دنبال سئوال های جدیدی باشه نه اینکه مدام دست و پا بزنه توی تکرار سئوال های تکراری!
انگار روشنفکرای ما شدن یه درایو! یه صندوق، یه بسته که شامل یک سری کتاب و مقالات و البته لیست بلندی از اسامی بزرگان خفن! 
نکته جالب و اصل موضوع و دلیل اینکه اینهمه وقتتون رو گرفتم اینجاست که این روشنفکر نماهای پرتعداد، باورهایی دارن که اگه خدایی نکرده باوری رو به چالش بکشی و محکوم نشی به بی سوادی یا کم سنی! با نگاهی دلسوز! احتمالا یک سری لینک مقاله (که معمولا کپی پیست شده و حتی دیده شده خود فرد یکبارهم اون رو نخونده! چون اگه میخوند درکش میکرد) برات ارسال میکنن و میگن اینا رو بخون!
میخونی و بعدش سئوال هایی میپرسی و بی جواب میمونن مثل همیشه و اگه یکم بیشتر پاپیچشون بشی میگن برو از خود مرحوم راسل بپرس!!!
حالا من نمیدونم چطور میشه چیزی رو باور داشت بدون اینکه بتونی ساده به کسی توضیحش بدی!، به قول انیشتین:
وقتی چیزی رو فهمیدی که بتونی به مامان بزرگتم توضیحش بدی!
اصلا چطور چیزی رو باور دارید که توان توضیح دادنش رو ندارید!؟
من یاد پیروانی میندازن که وقتی به بن بست ندونستن میرسن میگن برو فلان کتاب رو بخون! باید لبخند زد و بوسه بر پیشونی این آدما و گفت قربون پیروی کردنای کور کورانت که حتی کتابتم یکبار نخوندی!
درآخر تبریک میگم به تاریک اندیشمندان روشن نمایی که این روزها بازارشون داغه و دست ها زده میشه براشون (بخاطر شِیر کردن افکار دیگران) و فعلا رو مدن و تسلیت بهشون میگم البته بخاطر اینکه توی تنهایشون هزارتا سئوال بی جواب دارن توی مسائل شخصیشون و ساختن شخصیتشون گیر کردن، اما خب پستای خفنی از این و اون شیر میکنن، متاسفم که این مدم روزی دِمُده میشه و شما میمونید و خود خالیتون
و یه حرف رو به دوستای خوبم 
هیچ کسی جلوی شمارو برای شکستن ساختار ها نمیتونه بگیره 
هیچ اسم بزرگی و هیچ حرف فیلسوفانه ایی خالی از اشتباه نیست و شما میتونید بهش شک کنید 
ما وجود نداریم مگر اینکه باوری و اندیشه ایی از خودمون خلق کنیم 
ما نیستیم تا زمانی که بودنمون متفاوت از دیگران ترسیم کنیم 
خواهش میکنم شجاع باشید چیزی باشید که تا به امروز نبوده!

+ نوشته شده در  2014/11/29ساعت 20:23  توسط حمید  | 

روشن فکر نمایی

لطفا باورهای منفی خودتون رو Only Me کنید.

نگرش های منفی ما نه تنها رنگ و روی زندگی مارو سیاه میکنه،‌ بلکه حتی اگه زود درمان نشه توانایی اینو داره که جان کسی رو هم بگیره!، جان عده ایی که به اشتباه مارو متفکر میدونن!

دور ما پر شده از روشنفکر نماهایی که زندگیشون نمایی از روشنی نداره، مدام درگیر بودنشون هستند و هنوز از پس ابتدایی ترین مرحله زندگیشون برنیومدن و اولین راه برای برخورد با مشکلاتشون تنها خودکشیِ،‌حتی اگه با دوست دخترشون قهر کرده باشن!.

روشن نماهایی که پشت نقابی از اطلاعات طوطی وار پنهان شدن، بدون ذره ایی خرد کتاب ها رو نشخوار میکنن و تفالش رو با قلمی خوش برای عده ایی سرو! و خب حسابی هم هستند کسایی که براشون دست میزنن، ما مردمان بت پرستی هستیم چه بت سنگ باشه چه خری که کتاب بارش زدن!
بزدل هایی که از روی ضعف و عدم توانایشون در هدف سازی برای زندگی و نبود مثبت نگری، مدام مدح خودشکی مینویسن اما به وقتش دم بوم نبودن،‌ شلوارشون رو خیس میکنن، مثل فرمانده هایی که جنگ بپا میکنن و سربازها کشته میشن!
من کاری به این عده منفی گرا که زیبایی زندگی رو درک نکردن و قادر به ساختن آینده برای خودشون نیستند ندارم، حرفم با همه اونایی که مثل اون دوست، تحت تاثیر قلم خوش بی خردهایی میشن که خودشون توی زندگی شخصیشون موندن و درگیر پوچی هستند که مخلوق منفی نگریشونه.

دوست من شجاعت در هربازی به ادامه دادن، شناخت،‌ مدیریت و حل مشکلات، نه به جا زدن و در رفتن!

لطفا شمایی که توان نوشتن دارید مواظب نوشته هاتون باشید یا لااقل افکار منفی و پوچتون رو Only Me کنیدو بخاطر مظلوم نمایی و جلب توجه کردن از چیزی ننویسید که شهامت انجام دادنش رو ندارید و عده ایی رو گمراه نکنید.

+ نوشته شده در  2014/11/5ساعت 21:48  توسط حمید  | 

توجه

همیشه،
ساده از کنار ساده ترین لحظاتمان گذشتیم، 
از چای خوردنهای کنار هم، 
از مرافعه های شیرین بر سر آخرین دانهء سیب زمینی توی بشقاب،
از نیمکت همیشگی مان توی پارک،
از بستنی فروشی شلوغ سر چهار راه،
از آدمهایی که زیر و بم روحشان را بلد بودیم،
از آدمهایی که زیر و بم روحمان را بلد بودند،
از دوستت دارم هایی که نفهمیدیم و از هم دریغ کردیم، 
از راه رفتن های توی خیابانی که ردیف درختهایش را از بر بودیم، 
از قدمهایی که باید با هم برمی داشتیم و صد حیف برنداشتیم.
دور شدیم از تمام دوست داشتنی هایمان ،
فاصله گرفتیم از هم، 
نفهمیدیم فاصله را که نامرد است، که بیرحم است،
که وقتی بیاید و بنشیند بین لحظه های مان 
دیگر هیچ چیز به جای اولش برنمی گردد، 
دیگر هیچوقت نه آن خیابان، خیابان می شود،
نه آن نیمکت ، نیمکت....

+ نوشته شده در  2014/11/2ساعت 13:4  توسط حمید  | 

دکتر نيستم،

دکتر نيستم...
اما برايت 10دقيقه راه رفتن،روى جدول کنار خيابان را تجويز ميکنم،
تا بفهمى عاقل بودن چيز خوبيست،
اما ديوانگى قشنگ تر است..
برايت لبخند زدن به کودکان وسط خيابان را تجويز ميکنم،
تا بفهمى هنوز هم،ميشود بى منت محبت کرد..
به ﺗﻮ پيشنهاد ميکنم گاهى بلند بخندى،هرکجا که هستى،
يک نفر هميشه منتظر خنده هاى توست...
دکتر نيستم،
اما به ﺗﻮ پيشنهاد ميکنم که شاد باشى!
خورشيد،
هر روز صبح،
بخاطر زنده بودن من و تو طلوع ميکند!
هرگز، منتظر" فرداى خيالى" نباش.
سهمت را از" شادى زندگى"، همين امروز بگير.
فراموش نکن "مقصد"، هميشه جايى در "انتهاى مسير" نيست!
"مقصد" لذت بردن از قدمهايیست، که برمى داريم!

+ نوشته شده در  2014/11/2ساعت 13:2  توسط حمید  | 

راه

روزی روزگاری ، گوساله ای باید از جنگل بکری می گذشت تا به چراگاه اش برسد.
و از آنجا که گوساله ی بی فکری بود ، راهی پر پیچ و خم و پر فراز و نشیبی را برای خود انتخاب کرد!

روز بعد، سگی که از آن جا می گذشت،
از همان راه استفاده کرد و از جنگل گذشت.

مدتی بعد، چوپانی آن راه را باز دید ، و گله اش را وادار کرد از آن جا عبور کنند.

مدتی بعد، انسانها هم برای رفت و آمد از همین راه استفاده کردند.
می آمدند و می رفتند
به راست و چپ می پیچیدند
بالا می رفتند و پایین می آمدند
شکوه می کردند و آزار می دیدند 
که البته حق هم داشتند.
اما هیچ کس سعی نکرد راه جدیدی باز کند.

مدتی بعد،آن کوره راه، خیابانی شد.
حیوانات بیچاره زیر بارهای سنگین ، از پا می افتادند و مجبور بودند راهی که می توانستند در سی دقیقه طی کنند، سه ساعته بروند!
مجبور بودند که همان راهی را بپیمایند که آن گوساله نادان گشوده بود.

سال ها گذشت و آن خیابان،جاده ی اصلی یک روستا شد
و بعد شد خیابان اصلی یک شهر.
همه از مسیر این خیابان شکایت داشتند،
مسیر بسیار بدی بود.

در همین حال، 
جنگل پیر و خردمند که شاهد این قضایا بود ،
می خندید و می دید که انسان ها دوست دارند مانند کورها، راهی که قبلا باز شده را طی کنند،
و هرگز از خود نپرسند که آیا راه بهتری وجود دارد یا نه؟

+ نوشته شده در  2014/10/19ساعت 12:56  توسط حمید  | 

لذت ببر

لباساي رنگي رنگي و شاد بپوش .
بهترین ساعت خواب 10 شب تا 4 صبحه ، اما حتی اگه شب و دیر خوابیدی، صبح زود بیدار شو.
زیر بارون راه برو ! نترس از خیس شدن !
بهترین صبحانه یه لیوان آب و بعد نیم ساعت خوردن مقداری میوه است .
صبحانه ات رو ببر تو حياط. بقيه رو هم صدا بزن بيان.
فقط و فقط آهنگ هایی گوش کن که ملودی شاد و متن مثبت دارند .
روزی چند دقیقه با یه آهنگ شاد و دلچسب برقص.
توی حموم آواز بخون ! آب بازی کن ، چه اشکالی داره ؟!
بی مناسبت برا خودت و ديگران کادو بخر!
تلفن رو بردار به دوست قدیمیت زنگ بزن
مطالعه رو تو برنامه همیشگیت داشته باش.
برو استخرو ماساژ و لذت ببر.
قاصدک بگیرو آرزو کن، آرووووم فوتشون کن
قبل خواب کارهای روزت رو مرور کن،
هیچ وقت خودت رو به مُردن نزن
همه ی اینا رو گفتم و تو خوندی
فقط خواستم یه چیزی بهت بگم دوستم :
هر جا وایسی و دچار روزمرگي بشي ، مُردی...!!
بذار زندگی از اینکه تو زنده ای به خودش بباله !
برای خسته شدن خییییییییلی زوده !
بذار هركي هرچي دوس داره فكر كنه... بيخيااااال.... تو شاد باش.
لبخند رو هرگز فراموش نکن.

+ نوشته شده در  2014/10/18ساعت 21:29  توسط حمید  | 

ﻣﺎﺭ

ﺷﺒﻲ ﻣﺎﺭ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﻭﺍﺭﺩ ﺩﻛﺎﻥ ﻧﺠﺎﺭﻱ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺑﺮﺍﻱ
ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻥ ﻏﺬﺍ 
ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻛﻪ ﻣﺎﺭ
ﮔﺸﺘﻲ ﻣﻴﺰﺩ ﺑﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺍﺭﻩ ﮔﻴﺮ ﻣﯿﻜﻨﺪ ﻭ ﻛﻤﻲ ﺯﺧﻢ ﻣﻴﺸﻮﺩ 
ﻣﺎﺭ ﺧﻴﻠﻲ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ
ﺍﺭﻩ ﺭﺍ ﮔﺎﺯ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ
ﻛﻪ ﺳﺒﺐ ﺧﻮﻧﺮﻳﺰﻱ ﺩﻭﺭ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺍﻭ ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﺪ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ
ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﺭﻩ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﻭ ﻣﺮﮔﺶ
ﺣﺘﻤﻲ ﺳﺖ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﻣﻴﮕﯿﺮﺩ
ﺑﺮﺍﻱ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺩﻓﺎﻉ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ
ﺷﺪﻳﺪﺗﺮ ﺣﻤﻠﻪ ﻛﻨﺪ
ﻭ ﺩﻭﺭ ﺍﺭﻩ ﺑﺪﻧﺶ ﺭﺍ ﭘﻴﭽﺎﻧﺪ ﻭ ﻫﻲ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩ .
ﻧﺠﺎﺭ ﺻﺒﺢ ﻛﻪ ﺁﻣﺪ
ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﺑﺠﺎﯼ ﺍﺭﻩ ﻻﺷﻪﺀ ﻣﺎﺭﻱ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺯﺧﻢ
ﺁﻟﻮﺩ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ
ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺑﻴﻔﻜﺮﻱ ﻭ ﺧﺸﻢ ﺯﻳﺎﺩ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺍﺣﻴﺎﻧﺎ ﺩﺭﻟﺤﻈﻪ ﺧﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ
ﺑﺮﻧﺠﺎﻧﻴﻢ ﺑﻌﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﻴﺸﻮﻳﻢ
ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻧﺠﺎﻧﺪﻩ ﺍﻳﻢ ﻭ ﻣﻮﻗﻌﻲ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﺩﺭﻙ
ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻛﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻳﺮ ﺷﺪﻩ ...
ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﻴﺸﺘﺮﺍﺣﺘﻴﺎﺝ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﭼﺸﻢ
ﭘﻮﺷﻲ ﻛﻨﻴﻢ
ﺍﺯ ﺍﺗﻔﺎﻗﻬﺎ؛
ﺍﺯﺁﺩﻣﻬﺎ؛
ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭﻫﺎ؛
ﮔﻔﺘﺎﺭﻫﺎ؛
ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻳﺎﺩ ﺩﻫﻴﻢ ﺑه ﭼﺸﻢ ﭘﻮﺷﻲ
ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﻭ ﺑﺠﺎ .
ﭼﻮﻥ ﻫﺮ ﻛسی ﺍﺭﺯﺵ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺭﻭﺑﺮﻭﻳﺶ
ﺑﺎﻳﺴﺘﻲ ﻭﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻛﻨﻲ .....
گاهی برو
گاهی بمان....

گاهی گریه کن
گاهی بخند...

گاهی قدم بزن
گاهی سکوت کن..

گاهی رها شو
گاهی ببخش
گاهی یاد بگیر

+ نوشته شده در  2014/10/18ساعت 10:35  توسط حمید  | 

" یک نفر"

به گمانم در زندگی هر آدمی باید" یک نفر" باشد... مرد و زن بودنش مهم نیست...
فقط باید "یک نفر" باشد...
یک آدم...
یک دوست...
یک همدم...
یک رفیق...
یک نفر که جویای حالت باشد...
که نگرانت باشد...
که تو را بهتر از خودت بشناسد...
یک نفر که شماره اش را بگیری و بگویی
"حالم بد است"...
شنیدن ِهمین یک جمله کافیست تا کار و زندگی اش را تعطیل کند و به سرعت ِباد خودش را به تو برساند... آخر ِ خوشبختی ست که یک نفر در زندگیت باشد... که تنها نباشی...
که تنها نمانی ..

+ نوشته شده در  2014/10/12ساعت 23:48  توسط حمید  | 

اين دوازده جمله را حتماً بخوانيد

یادت باشه تا خودت نخوای هیـچ کس نمیتونه زندگیتو خراب کنه

🌿

یادت باشه که آرامش رو باید تو وجود خودت پیدا کنی

🌿

یادت باشه خدا همیشه مواظبته

🌿

یادت باشه همیشه ته قلبت یه جایی برای بخشیدن آدما بگذاری ....

🌿

منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش...اشکهایت را با دستهای خودت پاک کن؛همه رهگذرند

🌿

زبان استخوانی ندارد اما آنقدر قوی هست که بتواند قلبی را بشکند
مراقب حرفهايمان باشيم

🌿🌿

گاهی در حذف شدن كسي از زندگيتان حكمتي نهفته است. اينقدر اصرار به برگشتنش نکنید

🌿🌿

آدما مثل عکس هستن،زیادی که بزرگشون کنی کیفیتشون میاد پایین

🌿

زندگی کوتاه نیست،
مشکل اینجاست که ما زندگی را دیر شروع میکنیم

🌿

دردهایت را دورت نچین که دیوارشوند،
زیرپایت بچین که پله شوند…

🌿

هیچوقت نگران فردایت نباش،
خدای دیروز و امروزت،فرداهم هست…

🌿

ما اولين دفعه است که تجربه بندگي داريم ولى اوقرنهاست که خداست…

🌿🌿

🌿

+ نوشته شده در  2014/10/8ساعت 18:37  توسط حمید  | 

خدا بر ما می بارد

گاهی ما کویریم و خدا باران، خدا بر ما می بارد، یکریز و بی امان.

اما کویر خشک است،اما کویر سخت؛ اما کویر سفت.

بارش خدا بر ما فرو نمی رود.انبوه می شود و راه می افتد و سیل به پا می کند،پر هیاهو و پر غوغا

و همه می فهمند که خدا بر ما باریده است.زیرا عاشق می شویم و ننم این سیل به راه افتاده، عشق است.

گاهی اما ما باغیم و خدا برف خدا بر ما می بارد،آرام و بی صدا،خاک باغ. نرم است و پذیرا.

خدا بر آن می نشیند  و ذره ذره بر آن نفوذ میکند.

بی هیچ غوغایی، بی هیچ هیاهو.

و کم کم در آن پاییندر عمق پناهن روح، سفره های روشن آب پهن می شود.

اما ما خاموشیم و دیگر کسی نمی داند که خدا بر ما باریده است .

هر چند که باز عاشقیم و نام آن سفره های روشن آب نیز عشق است.

+ نوشته شده در  2014/9/14ساعت 20:27  توسط حمید  | 

دوستای مجازی

مجازیها همیشه هم بدنیستند !
من اینجا مجازیهایی دارم که تمام دنیای واقعی من شدند !
انقدر که دلم همیشه تنگشان است و از فکر نبودشان هم نفسم میگیرد !
هر روز چشم به راه "پسند"ها و"نظرات" شان هستم!
و صادقانه بگویم:دوستشان دارم!!

تقدیم به تمامی دوستای خوب مجازیم

+ نوشته شده در  2014/9/13ساعت 22:30  توسط حمید  | 

گاهی....

گاهی دلت بهانه هائی می گیرد
که خودت انگشت به دهان می مانی…
گاهی دلتنگی هائی داری
که فقط باید فریادشان بزنی
اما سکوت می کنی …
… گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات…
گاهی دلت نمی خواهد
دیروز را به یاد بیاوری
انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که…
گاهی فقط دلت میخواهد
زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و
گوشه ای -گوشه ترین گوشه ای…!
که می شناسی بنشینی و” فقط” نگاه کنی…
… گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود…
گاهی دلگیری…شاید
شاید از کسی که هیچ تقصیری
در دلگیر بودنت ندارد.......

+ نوشته شده در  2014/9/13ساعت 21:19  توسط حمید  | 

نیش

بچه که بودم فکر میکردم فقط زنبورها نیش میزنند!
بزرگ شدم؛
دیدم،شنیدم،رفتم،آمدم و یاد گرفتم که نه،آدمها هم نیش میزنند!!
هر چقدر صمیمی تر،عزیزتر،نیششان سمی تر...
یاد گرفتم اعتماد کنم،نیش میخورم!
دل ببندم،نیش میخورم!
ساده باشم،نیش میخورم!
پر احساس باشم،نیش میخورم!
آدمها سنگدلند،بی رحمند.
آرام نزدیکت میشوند
محرمت میشوند
عزیزت،همراهت،عشقت میشوند!
تا هستند،خوبند،مهربانند
اما کافیست خیال رفتن کنند و تو نخواهی!
ساز بزنند و تو نرقصی!
آنوقت بیخ همان گلویی را که بارها بوسیده اند،نیش میزنند.نیشی عمیقُ و کشنده...
میروند و تمام تو را آلوده میکنند و از همان موقع تا آخر عمرت دردِ بی درمان میشوی!
بی سر و سامان میشوی!
و چون آدمی،باز ادامه میدهی...
و چون احساس داری،باز دل میبندی...
و چون آدمست،باز میرود!
باز گلویت را نیش میزند و میرود!
زمان میگذرد
گلویت ورم میکند
نفس که میکشی،تیر میکشد
دستت که رویش میکشی،تمامش زخم است،نیش است...

+ نوشته شده در  2014/9/13ساعت 12:43  توسط حمید  | 

بخونین قشنگه....

 

بزرگ شديم و فهميديم كه دارو آبميوه نبود!

بزرگ شديم و فهميديم بابابزرگ ديگر هيچگاه باز نخواهد گشت، آنطور كه مادر گفته بود!

بزرگ شديم و فهميديم چيزهايی ترسناك تر از تاريكی هم هست...

بزرگ شديم... به اندازه ای كه فهميديم پشت هر خنده ی مادر هزار گريه بود! و پشت هر قدرت پدر يك بيماری نهفته...

بزرگ شديم و يافتيم كه مشكلاتمون ديگر در حد يك شكلات، يك لباس يا كيف نيست... و اين كه ديگر دستهايمان را برای عبور از جاده نخواهند گرفت و يا حتی برای عبور از پيج و خم های زندگی!!!

بزرگ شديم و فهميديم كه اين تنها ما نبوديم كه بزرگ شديم، بلكه والدين ماهم همراه با ما بزرگ شده اند و چيزی نمانده كه بروند! و يا هم اكنون رفته اند...

خيلي بزرگ شديم وقتی فهميديم سخت گيري مادر عشق بود غضبش عشق بود و تنبيه اش عشق...

خيلی بزرگ شديم وقتی فهميديم پشت لبخند پدر خميدگی قامت اوست! عجيب دنيايی ست و عجيب تر از دنيا چيست و چه كوتاه ست عمر

معذرت ميخواهم فيثاغورس! پدر سخت ترين معادلات ست!

معذرت ميخواهم نيوتن! راز جاذبه، مادر است!

معذرت ميخواهم أديسون! اولين چراغهای زندگی ما، پدرو مادر هستند... سلامتی همه پدر مادرا

+ نوشته شده در  2014/9/13ساعت 12:8  توسط حمید  | 

تبر

سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد...

من هم استوار بودم و تنومند! من راانتخاب کرد... د

ستی به تنه و شاخه هایم کشید، تبرش را در آورد و زدو زد... محکم و محکم تر… به خودم میبالیدم، دیگرنمیخواستم درخت باشم، آینده ی خوبی در انتظارم بود. میتوانستم یک قایق باشم، شاید هم چیز بهتری... درد ضربه هایش بیشتر می شد و من هم به امید روزهای بهتر توجهی به آن نمیکردم…

اما ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، شاید او تنومند تر بود، شاید هم نه! اما حداقل به نظر مرد تبر به دست آن درخت چوب بهتری داشت، شاید هم زود از من سیرشده بود و دیگر جلوه ی برایش نداشتم،مرا رها کرد با زخم هایم، واو را برد...

من نه دیگر درخت بودم، نه تخته سیاه مدرسه، نه عصایی برای پیرمرد و نه قایق و... خشک شدم...

میگویند این رسم شما انسانهاست، قبل از آن که مطمئن شوید انتخاب میکنید و وقتی با ضربه هایتان طرف مقابل را آزار می دهید او را به حال خودش رهامیکنید! ای انسان تا مطمئن نشدی تبر نزن! تا مطمئن نشدی، احساس نریز... دیگری زخمی می شود... خشک می شود!

+ نوشته شده در  2014/9/5ساعت 22:53  توسط حمید  | 

الگو

این فیسبوک خیلی از هرزه ها رو خانوم کرده و خیلی از بچه ها رو مرد...
یه مرز باریکی هست بین هرزگی و اجتماعی بودن، مگه الگوتون اروپا نیست؟ کجای اروپا هرزگی ارزشه؟ یه سال برید اونجا زندگی کنید ببینید کجای اروپا دختره میگه من دوس دارم با دو تا پسر بخوابم؟ بخورم مست شم جلو چشممو نبینم؟ شاید ازین آدمام داشته باشه، ولی اونجا این آدما یه مشت خیابونی و چیپ هستن. طرف به تنهاییش احترام میذاره. میمونه تا کیس شو پیدا کنه. وقتی باهاش هست فقط با اونه. نخواستش رک کات میکنه. نمیره تو شبکه اجتماعی با هزار نفر بلاسه. اینا بخاطر مریضی ماس. من بحثم مذهبی نیست. خدا رو هم قبول ندارید به خودتون مربوطه. من بحثم انسانیه. این فیلمای فارسی وان و جم هم همش مال کشورای عقب مونده مث ترکیه و امریکای جنوبیه. اگه دوستتون اومد گفت چارتا دوس پسر دارم عوا تو نداری؟ عوا تو مشروب نمیخوری ینی؟ چقد چیپ! نذارید تو ارزشای انسانیتون تاثیر بذارن. آدم باید راهی که انتخاب کرده رو سفت پاش بمونه. اعتماد به نفس داشته باشید، چرا همیشه خودتون رو اشتباه میبینید؟ چرا هر کار بقیه بکنن به نظرتون خوبه، شاید راه درست رو شما میرید، همین ایرانیا دو نسل دیگه اینا رو میفهمن. ولی شاید دیر باشه. همیشه اکثریت درست نمیگن....

+ نوشته شده در  2014/8/24ساعت 0:24  توسط حمید  | 

رودخونه

چشامون رو باز کردیم، وسط یه رودخونه خودمون رو دیدم 
تو یه قایق...
رودخونه ایی که جبرش مارو با خودش میبره
به هر سمتی که بخواد
بودنی که شروعش دست ما نیست 
ته رود خونه هم،‌ اصلا پیدا نیست

میشه غر زد و از این جبر نالید و بازیچه امواج شد 
میشه هم تسلیم شد و پرید تو آب و به این جبر پایان داد!

اما من، 
پارو رو بر میدارم و 
تو این جبر اختیارم رو دخیل میکنم و 
تا این رود جریان داره کاپیتان قایقم میشم
نه میزارم به سنگی بخوره 
نه سرعتش کم و زیاد شه

من تا تهش ایستادم و میرونم و میمونم
تا 
مناظر اطراف رو یه دل سیر ببینم

+ نوشته شده در  2014/8/17ساعت 22:33  توسط حمید  | 

داستان زیبا


روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .
سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید ” واقعا ؟ “

“من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! “

“من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . “

دیگر صحبتی از آن برگه ها نشد .

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .

آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال

بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .

او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .

کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند .. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : ” آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ “

معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : ” چرا”

سرباز ادامه داد : ” مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . “پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز

که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :”ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . “او با دقت دو برگه کاغذ

فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .

مادر مارک گفت : ” از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . “

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند . چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : ” من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . “

همسر چاک گفت : ” چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . “

مارلین گفت : ” من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . “

سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :” این همیشه با منه . … . . ” . ” من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه

نداشته باشد .. “

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .

سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد

افتاد .

بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین باری خواهد بود

که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟

هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید ، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند ، بهتر و راحت تر خواهد بود .

بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید

+ نوشته شده در  2014/8/9ساعت 12:5  توسط حمید  | 

لحظه ها

مردی در حال مرگ بود..
وقتی که متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید.
خدا: وقت رفتنه !
مرد:به این زودی ؟ من نقشه های زیادی داشتم !
خدا: متاسفم ولی وقت رفتنه.
مرد: در جعبه ات چی دارید؟
خدا: متعلقات تو را.
مرد: متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من ؛ لباسهام ، پولهایم و ......
خدا: آنها دیگر مال تو نیستند آنها متعلق به زمین هستند.
مرد: خاطراتم چی؟
خدا: آنها متعلق به زمان هستند.
مرد: خانواده ودوستهایم ؟
خدا: نه ، آنها موقتی بودند.
مرد: زن و بچه هایم ؟
خدا: آنها متعلق به قلبت بود.
مرد: پس وسایل داخل جعبه حتما بدنم هستند!
خدا: نه، نه .... آن متعلق به گردوغبار هستند.
مرد: پس مطمئنا روحم است!
خدا: اشتباه می کنی، روح تو متعلق به من است.
مرد با اشک در چشمهایش و با ترس زیاد جعبه در دست خدا را گرفت و باز کرد و دید خالی است!
مرد دلشکسته گفت: من هرگز چیزی نداشتم؟
خدا : درسته. تو مالک هیچ چیز نبودی!
مرد: پس من چی داشتم؟
خدا: لحظات زندگی مال تو بود. هرلحظه که زندگی کردی مال تو بود.
........
زندگی فقط لحظه ها هستند................
قدر لحظه ها را بدانیم و
لحظه ها را دوست داشته باشیم♡

+ نوشته شده در  2014/8/4ساعت 19:47  توسط حمید  | 

تسخیر قلبها

نگو: ببخشید که مزاحمتان شدم!
بگو: از اینکه وقتتان را در اختیار من گذاشتید متشکرم!

نگو: گرفتارم!
بگو: در فرصتى مناسب در کنار شما خواهم بود!

نگو: دروغ نگو!
بگو: راست میگی؟! راستی؟!

نگو: خدا بد نده!
بگو: خدا سلامتی بده!

نگو: قابل نداره!
بگو: هدیه اى است برای شما!

نگو: شکست خوردم!
بگو: تجربه كردم!

نگو: زشته!
بگو: قشنگ نیست!

نگو: بد نیستم!
بگو: خوبم!

نگو: به درد من نمی‌خوره!
بگو: مناسب من نیست!

نگو: چرا اذیت ميكنى؟!
بگو: از این کار چه لذتی می‌بری؟

نگو: خسته نباشی!
بگو: شاد و پر انرژی باشی!

نگو: اینجانب!
بگو: من!

نگو: متنفرم!
بگو: دوست ندارم!

نگو: دشوار است!
بگو: آسان نیست!

نگو: در خدمتم!
بگو: بفرمایید!

نگو: جانم به لبم رسید!
بگو: خیلی راحت نبود!

نگو: به تو ربطی ندارد!
بگو: خودم حلش می‌کنم!

+ نوشته شده در  2014/8/4ساعت 14:25  توسط حمید  | 

ﺑﺎﻭﺭ ﻓﯿﻠﯽ !!!

 

ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯿﺪ ﻓﯿﻞ ﻫﺎ ﺭﻭ ﭼﻄﻮﺭﯼ ﺭﺍﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ؟

ﻭﻗﺘﯽ ﻓﯿﻞ ﻫﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻃﻨﺎﺑﯽ ﺑﻪ پاي ﺑﭽﻪ ﻓﯿﻞﻣﯽ ﺑﻨﺪﻧﺪ ﻭ ﯾﮏ ﺳﺮ ﺩﯾﮕﻪ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺑﻪ ﯾﻪ ﻣﯿﻠﻪ ﺗﺎ ﻓﯿﻞﻧﺘﻮﻧﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﻪ، ﻓﯿﻞ ﺩﺍﺋﻢ ﺗﻼﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﺗﮑﻮﻥ ﺑﺨﻮﺭﻩ
ﻭ ﻫﻤﻮﻧﻄﻮﺭﯼ ﺛﺎﺑﺖ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻪ

ﻭﻗﺘﯽ ﻓﯿﻞ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺍﯾﻦ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ
ﻃﻨﺎﺏ ﺭﻭ ﭘﺎﺭﻩ ﮐﻨﻪ ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺗﻮﻧﻪ
ﭘﺲ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ .... ﺣﺘﯽ ﺗﻼﺵ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ

ﺟﺎﻟﺐ ﺗﺮ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻓﯿﻞ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪ ﺩﯾﮕﻪ ﺳﺮ ﺩﯾﮕﻪﻃﻨﺎﺏ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﻧﻤﯽ ﺑﻨﺪﻥ ﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻥ ﺍﻣﺎ
ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻓﯿﻞ ﺗﻼﺵ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ . ﭼﺮﺍ ﭼﻮﻥ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ .

میگویندﻣﺘأﺳﻔﺎﻧﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺑﭽﮕﯽ ﯾﮏ ﺳﺮﯼ ﺑﺎﻭﺭ فيلي ﺩﺍﺭﯾﻢ كه بايد رهاشون كنيم

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﺎﺩمون ﺑﺎﺷﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯿﺎﯾﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺭﺑﻂ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﻤﯿﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺭﺑﻂ ﺩﺍﺭﻩ .

ﺍﮔﻪ ﺑﻪ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﻣﻮﻥ ﻧﺮﺳﯿﻢ ﻭ ﺑﻤﯿﺮﯾﻢ ﻣﻘﺼﺮﺧﻮﺩﻣﻮﻧﯿﻢ .
ﭘﺲ ﺗﻼﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﻫﺎﯼ ﻓﯿﻠﯽمون ﺭﻭ
ﮐﻨﺎﺭ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯾﻢ .
ﭘﺎﯼ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﺟﺎ ﻭﺻﻞ ﻧﯿﺴﺖ، ﭘﺲ ﻃﻨﺎﺏ ﺭﻭ ﻣﯽﮐﺸﯿﻢ ﻭ ﺫﻫﻨﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ .
به راستي ﻭﺍﺳﻪ ما ﻫﯿﭻ ﻣﺤﺪﻭﺩﯾﺘﯽﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﻩ؟؟؟؟
حالاچندلحظه تأمل کنیم شایدباورهای فیلی زندگیمون راپیداکنیم

+ نوشته شده در  2014/7/11ساعت 18:31  توسط حمید  | 

مسیر

سوار تاکسی بین شهری شدم، مسیرم تهران و … بود.
اصلا با راننده درباره مقدار کرایه صحبتی نکردم از بابت پول هم نگران نبودم
اما وسط های راه که بیابان بود، دست کردم تو جیب راست شلوارم که کرایه راننده رو بدم ولی نبود…!
جیب چپ نبود… جیب پیرهنم!
نبود که نبود … گفتم حتما تو کیفمه!
اما خبری از پول نبود…

به راننده گفتم: اگر کسی را سوار کردی و بعد از طی یک مسیری به شما گفت که پول همراهم نیست، چیکار میکردی ؟!!
گفت: به قیافه اش نگاه می کنم!
گفتم : الان فرض کن من همان کسی باشم که این اتفاق برایش افتاده…!!!
یکدفعه کمی از سرعتش کم کرد و نگاهی از آینه به من انداخت
و گفت : به قیافه ات نمیاد که آدم بدی باشی می رسونمت …
.
خداجونم!
من مسیر زندگی ام را با تو طی کردم به خیال اینکه توشه ای دارم
اما الان هرچه دست کردم و نگاه کردم به جیب هایم دیدم هیچی ندارم، خالیه خالی …
فقط یک آه و افسوس که مفت مفت عمرم از دستم رفت …
ما رو می رسونی؟؟؟
یا همین جا وسط این بیابان سردرگمی پیاده مان میکنی؟؟؟!

+ نوشته شده در  2014/7/11ساعت 13:34  توسط حمید  | 

سانسور

ﺩﯾﺸﺐ ﭘﺪﺭﻡ ﺑﺎ ﺭﻭﺍﺑﻂ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﺻﺪﺍ ﻭ ﺳﯿﻤﺎ ﺗﻤﺎﺱ ﮔﺮﻓﺖ . ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﺗﻨﺪ ﻭ ﺍﻣﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺑﻐﺾ ﺍﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺩ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﮔﺮﻓﺖ . ﻫﺮ ﺟﻤﻠﻪ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺩﺭ ﻧﻈﺮﻡ ﺧﺸﺘﯽ ﻣﯽ ﺍﻣﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯿﺮﯾﺨﺖ .. ﭘﺪﺭﻡ : ﭼﺮﺍ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﯿﺪ؟ﭼﺮﺍ ﻓﯿﻠﻢ ﻫﺎﯼ ﺻﺤﻨﻪ ﺩﺍﺭ ﭘﺨﺶ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ؟ ﺁﻗﺎ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﻭﺗﺎ ﺑﭽﻪ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺩﺍﺭﻡ .. ﺻﺪﺍﯼ ﺿﻌﯿﻔﯽ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ : ﺁﻗﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎﺷﯿﺪ . ﮐﺪﺍﻡ ﻓﯿﻠﻢ ﺻﺤﻨﻪ ﺩﺍﺭ؟ﻣﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺭﺍ ﭘﺨﺶ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ؟ !!!! ﭘﺪﺭﻡ :ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ؟ﻣﺜﻼ ﻫﻤﺎﻥ ﺗﺒﻠﯿﻐﺎﺕ ﺳﺲ ﻣﺎﯾﻮﻧﺰ .ﮐﻪ ﯾﮏ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻔﺮﻩ،ﻣﯿﺰ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺧﻮﺵ ﺭﻧﮕﯽ ﭼﯿﺪﻩ ﺍﻧﺪ . ﻭ ﻫﺮﮐﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺟﻮﺭ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﻧﺪ . ﯾﺎ ﺗﺒﻠﯿﻎ ﺁﻥ ﯾﺨﭽﺎﻝ " ﺳﺎﯾﺪ ﺑﺎﯼ ﺳﺎﯾﺪ"ﮐﻪ ﭘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻣﯿﻮﻩ ﻫﺎ ﻭ ﺧﻮﺭﺍﮐﯽ ﻫﺎﯾﻪ ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ .ﯾﺨﭽﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺪ ﺧﺮﯾﺪﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﮐﺠﺎ ﺟﺎ ﺩﻫﺪ ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ﭘﺮ ﺑﻮﺩﻥ .. ﺁﻗﺎ ﻣﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﭽﻪ ﺧﺮﺩﺳﺎﻝ ﺩﺍﺭﯾﻢ . ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﮐﻨﯿﺪ .. ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺪﻫﺪ .ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺪﺭﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻋﺎﺟﺰﺍﻧﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ... ﺁﻗﺎ .... ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﮐﻢ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻟﻨﺪ . ﺯﯾﺎﺩ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻮﻧﺪ . ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺠﺎﯼ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺧﺎﺭﺟﯽ . ﻣﯿﻮﻩ ﻫﺎ ﻭ ﻏﺬﺍﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﻨﯿﺪ؟؟؟ ﯾﺎ ﺣﺪﺍﻗﻞ .ﺍﺯ ﺁﻥ ﺳﺎﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﮐﻪ ﺑﺠﺎﯼ ﻟﺒﺎﺱ ﺭﻭﯼ ﺑﺎﺯﻭﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﺯﻧﻬﺎ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ . ﺭﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﻏﺬﺍﻫﺎ ﻫﻢ ﺑﮑﺸﯿﺪ؟ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﻬﻤﺮﺍﻩ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﻗﺴﻤﺘﻬﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﻓﯿﻠﻢ . ﺻﺤﻨﻪ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﻨﯿﺪ؟؟؟ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯾﺴﺖ ﯾﮏ ﺷﮑﻢ ﺳﯿﺮ ﻏﺬﺍ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ . ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺻﻼ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﺷﮑﻢ ﺳﯿﺮ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻘﺪﺭ ....ﻣﻤﻨﻮﻥ .... ﭘﺪﺭﻡ ﺗﻠﻔﻦ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ ﻣﯿﮑﻨﺪ . ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﺎﻻ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﭘﯽ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺩﻣﺎﻍ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺍﺯ ﺁﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺮﺳﺪ . ﮐﻤﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ . ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺳﮑﻮﺕ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﮑﻨﺪ ... ﻭﺍﺍﺍﺍﺍﯼ ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﭼﻪ ﮐﯿﮑﺎﯼ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺍﯼ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﯿﺪﻩ ... ﻭ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺑﻐﺾ ﻣﺎﺩﺭﻡ .. ﻭ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﭘﺪﺭﻡ .... ﻭ ﻣﻦ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺳﻮﺍﻝ؟؟ !!! ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻫﯿﭻ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻮﺍﻟﻬﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻧﺪﺍﺷﺖ .. ﻭ ﭼﺮﺍ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﺪ؟؟؟ !! ﻭ ﭼﺮﺍ ﭘﺪﺭﻡ؟؟ !!! ﺑﮕﺬﺭﯾﻢ .. ﻓﺮﺩﺍ ﺩﺭﺱ ﻋﻠﻮﻡ ﺩﺍﺭﯾﻢ .. " ﻭﯾﺘﺎﻣﯿﻨﻬﺎﯼ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺍﻧﻮﺍﻉ ﻣﯿﻮﻩ ﻫﺎ

+ نوشته شده در  2014/7/10ساعت 23:44  توسط حمید  | 

مجادله در ادبیات بر سر یک خال

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

صائب تبریزی:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

منوچهرعظیمی نژاد:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را

نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟ چه معنی دارد این کارا؟

و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را

نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را 
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.

+ نوشته شده در  2014/6/10ساعت 21:19  توسط حمید  | 

دوستی

دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ ایست.
هول هولکی و دم دستی. 
برای رفع تکلیف . 
اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند.
دل آدم را باز نمی‌کند. خاطره نمی‌شود.

دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.
پر از رنگ و بو.
این دوستی‌ها جان می دهند برای خاطره‌های دمِ دستی..
این چای خارجی را می‌ریزی در فنجان،
می‌نشینی با شکلات فندقی می‌خوری و فکر می‌کنی خوشحال‌ترین آدم روی زمینی.
فقط نمی‌دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دو ساعت می‌شود رنگ قیر... سیاه ...

دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است.
باید نرم دم بکشد.
باید انتظارش را بکشی.
باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. 
باید صبر کنی.
آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. 
باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.
خوب نگاهش کنی.
عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشی‌اش و زندگی کنی...

" ﺳﺮﻭﺵ ﺻﺤﺖ "

 

+ نوشته شده در  2014/6/10ساعت 7:48  توسط حمید  | 

تنهایی

تنهایی یعنی اینکه شبا گوشیت رو رو سایلنت نذاری
تنهایی یعنی شبا با هندزفری تو جات آهنگ گوش کنی تا گوشات و بالشتت خیس بشه….
تنهایی یعنی تو این هوای دو نفره دلت بخواد با یکی بری قدم بزنی اما هر چی فکر می کنی کسی رو پیدا نکنی…
تنهایی یعنی شارژ گوشیت تو ۲۴ ساعت یه خطش هم کم نشه…
تنهایی یعنی اینکه صمیمی ترین دوستت وقتی عاشق شد دیگه جواب اس ام استم نده…
تنهایی یعنی یه آدم با یه عالمه سوال بی جواب. یعنی یه دنیا حرف. یعنی چشم انتظاری. یعنی گریه کنی و تو آینه بگی چرا؟!!
تنهایی یعنی : من ، تو ; ما
یادت هست ؟
تمام شد …
حالا : تو ، او ; شما
من هم به سلامت . . .

+ نوشته شده در  2014/1/4ساعت 1:32  توسط حمید  | 

ﻓﮑﺮ ﮐﻦ

ﺍﮔﻪ ﺭﻓﺘﯽ ﺳﻮﭘﺮﯼ ﺩﻟﺖ ﻟﻮﺍﺷﮏ ﻧﺨﻮﺍﺳﺖ ....
ﺍﮔﻪ ﺭﻓﺘﯽ ﭘﺎﺭﮎ، ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﺏ ﻧﺸﺪﯼ ...
ﺍﮔﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﻣﯿﺮﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﺴﺨﺮﻩ
ﺑﺎﺯﯼ ﺩﺭ ﻧﻤﯿﺎﺭﯼ ...
ﺍﮔﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﭼﻮﺑﯽ ﻭ ﭘﻔﮏ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﯼ ....
ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﯼ !!
ﺑﺸﯿﻦ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ ﭼﯽ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﻟﺖ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺖ
ﺁﻭﺭﺩﯼ !...

+ نوشته شده در  2014/1/4ساعت 1:31  توسط حمید  | 

سابقه ايرانيان در حمله به پيج هاي فيسبوكي و فحاشي هاي ركيك به شخصيت ها و شركت هاي معروف

1- پيج ایهار برل، داور بلاروسي، مسابقه كُشتي سعید عبدولی در المپيك [ تا جايي كه ايشون پيج فيسبوكش رو بستن ]

2- پيج فدراسیون جهانی کشتی به ریاست رافائل مارتینتی [ 2شبانه‌روز، صفحه رسمی فیس‌بوک خود را "غیر فعال" کرد]

3- پيج کمیته بین‌المللی المپیک [ بعد از آنكه علی مظاهری دربوكس مقابل خوزه گومز کوبایی "شکست خورد"]

4- پيج ایوان زایتسف ستاره تیم ملی واليبال ایتالیا[تنشي بین او و بازیکنان ایرانی در حین مسابقه رخ " نداده" بود، ايران هم "برنده" بازي شده بود]

5- پیج ناسا [ ايرانيان"شايعه اي دروغين" پخش مي كنند كه ناسا پايان جهان در سال 2013 را تاييد كرده اما بعد از "عدم وقوع" حادثه ...]

6- پیج پپسی [ ايرانيان "شايعه اي دروغين" پخش مي كنند كه اين شركت قصد دارد "آرم" خويش را روي "ماه" بيندازد اما بعد از "عدم وقوع" حادثه... ]

7- پيج لوران فابيوس وزير امور خارجه فرانسه [بعد از آنكه خبرگزاري ها مخابره كردند كه فرانسه در "نشست ژنو"، مانع توافق با ايران شده بود ]

8- پيج ليونن مسي [بعد از قرعه كشي جام جهاني و مشخص شدن همگروهي ايران با آرژانتين]

9- پيج خانم فرناندا لیما [مجری مراسم قرعه‌کشی جام جهاني فوتبال كه پوشش نامناسب ايشان مانع پخش مراسم از تلويزيون ايران شد]

نفر بعدی کیست ؟‌؟‌؟ اين بار در كدام پيج حماسه آفريني خواهيم كرد!؟ و فرهنگ خويش را به جهانيان نشان مي دهيم؟!

کجا میریم؟؟؟بخدا شوخی هم حدی داره زیر سوال بردن
فهم و شعور یک ملت کار درستی نیست
:|
حالا باید حق بدیم به کسانی که فیلتر گذاشتن برای ملت, متاسفم که ایرانی هستم

حرف دل خيلي از دوستان هست

+ نوشته شده در  2013/12/9ساعت 13:18  توسط حمید  | 

چقدر خنده داره

 
چقدر خنـده داره که...

یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست ولی 90 دقیقه بازی فوتبال مثل باد میگذره



چقدر خنده داره که...

صد هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی با همون پول میریم خرید، مبلغ ناچیزیه



چقدر خنده داره که...

یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یکساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره



چقدر خنده داره که...
وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم، چیزی یادمون نمی آد که بگیم ، اما وقتی می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم.



چقدر خنده داره که ...
خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته، اما خوندن صد سطر از پرفروش ترین کتاب رمان دنیا آسونه.


چقدر خنده داره که...
برای عبادت و کارهای مذهبی وقت کافی در برنامه روزمره پیدا نمی کنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام دهیم.



چقدر خنده داره که ...
شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم ، اما سخنان قرآن رو به سختی باور می کنیم.



چقدر خنده داره که...
همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد داشته باشند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت بروند.



چقدر خنده داره .......اینطور نیست ؟
دارید می خندید ؟..........دارید فکر میکنید ؟
این حرف ها رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشیم که او خدای دوست داشتنی است.



آیا خنده دار نیست که وقتی می خوایم این حرف ها رو به بقیه بزنیم خیلی ها رو از لیست پاک می کنیم. چون مطمئنیم که به چیزی اعتقاد ندارند.
این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنیم اعتقاد دیگران از ما ضعیف تره
+ نوشته شده در  2013/10/23ساعت 15:44  توسط حمید  | 

مطالب قدیمی‌تر